پنج شنبه ٢٣ آذر ١٣٩٦ فارسي|Deutsch
صفحه اصلی|سفر به ايران|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری|تماس با ما|پيوندها|نقشه سايت
عنوان


  چاپ        ارسال به دوست

گزارش دومین نشست کارگاهی مدارس عصری

 

 

 

 

 

 «تربیت کودک مسلمان در آلمان»

نشست روز اول:

پرفسور سوایگله: خیلی خوش آمدید. از رایزنی خیلی تشکر می کنیم که با کمک ایشان می توانیم اینجا سمیناری درباره روند تدریس در اسلام برای کودکان برگزار کنیم. از آنجائیکه مهمان های امروز عموماً از نشست اول نیستند، بازگشتی کوتاه به مطالب گذشته لازم است و سپس روش شناسی را موضوع نشست دو روزه خود خواهیم نمود. خوشحال هستم که آقای راستگو هم اینجا هستند. ایشان برای ایرانیان خیلی معروف هستند ما می خواهیم دو تا رفتار مختلف را معرفی کنیم من خودم استاد الهیات مسیحی هستم و درواقع معلم های علوم دینی و مسیحی را آموزش می دهم و ایشان مسلمانان را. ما می خواهیم دو تا دیدگاه مختلف را معرفی کنیم تا بتوانیم تنوع را به شما نشان بدهیم.

ابتدا سه داستان معرفی می کنم درباره داستان های قرآنی که در آنها حضرت ابراهیم (ع) معرفی می شود. انکار در بحث آموزش این است که شما در موقعیت های مختلف با پرسش هایی گاه انکاری شروع کنید چون که زندگی موقعیت های مختلف دارد. یک فیلسوف آلمانی خانمی به نام کانه آنت سوالی می کرد و می گفت وقتی انسان فکر می کند کجاست بمنزله این است که موقعیت خود را منکر شده و نفی نموده است. انسان در یک زمان، غیرمکانی است یعنی یا در گذشته هست و یا در آینده، ولی الان نیست در حال نیست اما وقتی که در یک موقعیت هست و این موقعیت را تجربه کرده یعنی زمان حال را درک می کند. اگر بتونیم در حال باشیم و مشاهده کنیم کودکان با فکر با بدن و با ذهن دارند می آیند پیش شما، باید چکار کنیم؟ در زندگی خیلی تجربه ها را جمع کردیم هر روز تجربه جمع می کنیم خیلی چیزها را فراموش می کنیم یعنی یک ساختاری در ذهن داریم که آن نشان می دهد چطور به یاد بیاوریم. یک ساختار درواقع مدل یک فعل یعنی احساس کردن است، یعنی فکر کردن درباره فعل هایی که انجام می دهیم. صبح بلند شده چایی می خوریم، می رویم صورت را شسته،یعنی هر روز این کار را می کنیم. این یک نظم یک ساختار بندی است. ساختاری که حتی در دین هم است. اسلام می خواهد انسان هر روز 5 بار نماز بخواند، هر روز یک ساختار بر آن روز حاکم است. یعنی ساختارهای فعل را دارید و حتی ساختارهای احساس هم داریم مثلاً همه ما در زندگیمان یک تجربه های خاصی درباره درد را تجربه کرده ایم. مثلاً یک بچه ای را که درواقع اجاق داغی را دست زده و دستانش سوخته و خیلی دشوار است که این ساختار را از ذهنش پاک کنید، ساختارهای مختلفی در ذهن من هست مثلاً ساختار یک تفکری در ذهن ما هست که فکر می کنیم پول شادی می آورد. مثلاً هر انسانی یک کوله پشتی انداخته است در آن کوله پشتی یک ساختارهای مختلفی در آن دارد حمل می کند. یعنی وقتی که در حال هست الان را نمی بیند همه زندگی را از طریق این ساختارهایی که در کیفش دارد حمل می کند. قضاوت انسانی او بر اساس واقعیت موجود و لحظه نیست. الان نمی داند چه می گذرد چون فقط از طریق آن عینکی که در چشمش هست دارد جهان را می بیند. در نتیجه اگر شما می خواهید آموزش بدهید باید این ساختارهایی که در این کوله ها هست را تغییر بدهید ولی خوب انسان ها نمی گذارند که به این راحتی ساختارهای اندیشه آنها تغییر بیابد. تحول در این ساختارها، نیرو فراوانی می خواهد. الان در آموزش دینی میان مسیحیان ما یک ساختار در جهان داریم. در واقع ساختار جهانی است که باور دارد پول آدمی را شاد می کند، اما دین به ما می گوید که شاید پول خوب باشد، اما نباید پول خدای تو باشد. حالا یک انسان یا دانش آموزی از یک ساختاری به سمت ساختار دیگری بخواهد برود، باید تغییر در او ایجاد کرد و مصداق برایش برگزید. انبیاء انسان هایی هستند که الگو برای یک فعل و تفکر خاصی در جهان و در زندگی هستند. ابراهیم(ع) یک الگوی خیلی شاخص است. اگر ما بخواهیم الان آموزش دروس دینی را در یک مدرسه خاص دنبال کنیم باید ساختار جهان را به ساختار دین تغییر داد. شما ساختار جهانی را دارید می بینید که خیلی قوی است این ساختار تاکید دارد پول شادی آفرین است. اگر بخواهیم به مخاطب ساختار جدید بدهیم باید به او یاد داد که پول شاد نمی کند. پول یک وسیله است که می تواند هم فضای شادی بخش ایجاد کند و هم فضای ترس و جنگ. در نتیجه پول به ذات موثر نیست.

در زندگی حضرت ابراهیم(ع) ما می بینیم حضرت ابراهیم(ع) در ذهنش یک ساختار وحیانی داشت که در واقع با پدرش و با قومش خیلی در تضاد بود و درگیر شد و چون معلوم شد که نتوانسته است ساختارهای جدید را روان به قومش آموزش دهد، به تغییر و تحول اندیشید تا آنها را به شرایط عینی و حال متوجه کند. در تجربه او کار برای اطفال نبود که به آسانی میسر گردد بلکه برای بزرگسالان بود تا بتوانند ساختار فکرشان را عوض کنند. ایدة آموزش دینی همین است که بتوانیم ساختارها را عوض کنیم.

ولی این مسیر خیلی طولانی است یعنی تمام عمر باید انجام داد لذا در مسائل دینی در تمام زندگی ما باید آموزش ببینیم، فقط داریم آموزش می بینیم نه تنها دانش آموزان بلکه بزرگسالان همه آموزش می بینیم. فرق در این است که بچه ها بیشتر امکان آموزش دارند چون که کنجکاو هستند، خیلی کنجکاوترند همه چیز را می خواهند ببینند سوال می کنند این چه است؟ تجربه کنند ولی بزرگسالان می گویند من همه را می دانم و لازم نیست یاد بگیرم. به این خاطر بزرگسالان به راحتی بچه ها نمی توانند آموزش ببینند. پس خیلی مهم است بچه ها وقتی که نوجوان هستند یاد بگیرند چرا که همه ساختارهای ذهن آنها برای تغییر هنوز باز است. ما بزرگسالان می توانیم بعداً یاد بگیریم ولی سخت تر، اما این به این معنی نیست که ما بزرگسالان نباید برویم آموزش ببینیم. این سمینار نه تنها درباره اینکه چه می خواهیم آموزش بدهیم بلکه درباره اینکه چگونه می خواهیم آموزش بدهیم، سخن دارد. دیالکتیک یعنی تفکر آموزش، متدیک یعنی بدن آموزش. من یک ذهن دارم نمی تونی ذهن من را ببینی اما وقتی صحبت می کنم ذهنم بیرون می آید یعنی صحبت کردن یک متد هست اما روح من را شما نمی بینید ولی قبل از اینکه شما تصمیم بگیرید چه نوع روشی استفاده کنید باید اول روح را بشناسید باید ببینید چکار می خواهید بکنید؟ هدف چه هست؟ به این خاطر ما الان می خواهیم ببینیم که چه چیزی را می خواهیم درباره حضرت ابراهیم(ع) آموزش بدهیم.

ایده ای که درباره آموزش دینی در اروپا دارد صحبت می کند صد سال بعد از میلاد مسیح(ع) مطرح شد. این وضعیت در سایر ادیان هم بود. وقتی که احادیث نوشته شدند پیامبر(ص) نبود، در حقیقت کارکرد احادیث وجه آموزشی و تربیتی داشت. وقتی که ما بخواهیم این ساختارها را در سال 2017 معرفی کنیم باید این درواقع ساختارها و جوری باز کنیم که مردم متوجه شوند و بفهمند. اینجا اقتضای سن بچه و بزرگسال، برلینی و تهرانی، شهرستانی و روستایی متفاوت است. یعنی باید روح آن زمانت را بشناسی و یک گفتگو اتفاق بیفتد و باید یک ارتباط بین آن شخصی که با وی صحبت می کنید به وجود بیاید به این خاطر سه نکته را حتماً باید درباره اش فکر کنید. یعنی مثلثی مهم، اول روح، جان و یا پیام «سنت». دوم آن دانش آموزانی که می خواهید به آنها آموزش بدهید. سوم خود معلم، اما چرا؟ زیرا باید بدانید که خودِ شخص شما معلم آن مکان و آن ابزار هستی که این اطلاعات از آن بیرون می آید. آموزش از آن می آید بیرون. مثلاً بچه ها پیانو هستند شما خود شخصی هستید که پیانو را به صدا در می آورد،  و آن روح در واقع نُت هایی است که از آن پیانو در می آید. نُت ها یعنی خود ملودی، این بچه ها، خود پیانو هستند، معلم درواقع شخصی است که دارد پیانو می نوازد. خوب این سه تا گوشه باید به همدیگر خوب وصل بشوند و همکاری کنند تا شما بتوانید یک آهنگ قشنگی گوش کنید اگر نوازنده خوب یا معلم چیره دستی نباشید بهترین پیانو هم داشته باشید نُت هایش هم خیلی خوب باشد، حاصل کار بدرد نمی خورد. اگر پیانو بدی داشته باشید نوازنده هم خوب باشد فایده ای ندارد و ایضاً اگر نُت  هم نداشته باشید اصلاً هیچ کاری نمی توانید بکنید. الان به عنوان مثال در زندگی حضرت ابراهیم(ع) نشان می دهم. ما الان می خواهیم نشان دهیم که چطور می توانیم حیات حضرت ابراهیم (ع) را به عنوان یک متد آموزش معرفی کنیم. هر روشی یک هدف خاص دارد. می گویند وقتی یک معلم آموزش می دهد در واقع او یک زمینه از فرهنگ دانش آموزان را خوب باید بشناسد، حتماً باید تجربه خودت را داشته باشی درباره موضوعی اگر بخواهیم آن موضوع را درس بدهیم باید تجربه کرده باشیم. اگر بخواهیم نماز یاد بدهیم در حالی که حتی یک بار هم نماز نخوانده باشیم نمی توانیم خوب توضیح بدهیم. چطور شما آموزش می دهید؟ خداوند در قرآن می گوید ما یک پیغمبر فرستادیم همیشه از خود همان مردم و جامعه، یعنی با زبان خودشان صحبت می کنیم. (سوال: اما برای همه جهان بوده است). بله پیغمبری که برای اعراب فرستادند مثلاً از ایران نبوده از خودشان بوده به زبان خودشان صحبت می کرده. بله شما درست می گویید اما مشکل این است که همه ما مسلمان باشیم یا مسلمان نباشیم ما در قرن هفتم میلادی زندگی نمی کنیم ما در فرهنگ عصر پیغمبر زندگی نمی کنیم ما در یک زمان دیگر زندگی می کنیم. ما در موقعیتی زندگی می کنیم یعنی هر کسی می خواهد عرب باشد یا آلمانی باشد هرچی باشد باید حتماً از آن نقطه زمان را به زمان الان ترجمه کند تا بفهمد که روح سنت آن پیامبر چیست. می توانید قرآن بخوانید ولی این تنها چیز نمی تواند باشد بهترین کار این است که عربی صحبت کنیم تا بتوانیم قرآن را بفهمیم ولی خیلی ها خوب نمی تواند قرآن را بخوانند و عربی بلد نیستند. قرآن را نمی شود ترجمه کرد به همین خاطر برای فهم قرآن باید اول عربی که مهمترین زبان است یاد بگیریم.

ولی مشکل این است که این کتاب اینجاست ولی میلیون ها دانش آموز آن طرف هستند چطوری می توانیم عربی را به همه یاد بدهیم، نمی شود. خیلی ها نمی خواهند عربی بخوانند. ما باید ما معلمی که درس بلد است را بیابیم و به معلم آموزش بدهیم و از او بخواهیم مفاهیم قران یا سنت پیامبران و ادیان آسمانی را به زبانهای مختلف دانش آموزان ترجمه و منتقل کند. برای اینکار معلم اول باید مفاهیم را پیدا کند، روش علمی تربیتی داشته باشد و برنامه و شرح درسی که واقع بینانه برای مخاطب نگاشته شدهه است و الزاماً هم این شرح ها یکسان نیست چون مخاطبان یکسان نیستند. ما در مدرسه ها مشکل داریم و چالش چرا که معلمان مسلمان اصلاً علم دینی ندارند. معلم باید حتماً یک سطحی داشته باشید سطح آموزشی داشته باشد گفتنش راحت است ولی درواقع سخت است. در مدارس عصری خیلی از معلم ها خودشان مادر و پدر فرزند هستند، هر روز سر کار می روند و بچه دارند چطور می خواهید به آنها یاد بدهید که این روش مندی را یاد بگیرند و به آنها بگویید که این اصول را براساس شرایط 2017 انطباق دهید؟ مادر و پدر اولین معلم های بچه ها هستند. هیچ معلمی مهمتر از مادر پدر نیست ولی مادر من نرفت تا زبان آلمانی را در دانشگاه یاد بگیرد با این همه آلمانی به من یاد داد، چرا چون با قلبش کار کرد چون با آن چیزی که می دانست کار کرد. ما نباید حتماً معلم عالی داشته باشیم مادر و پدر زبان را به بچه هاشون یاد می دهند بدون اینکه خودشان طلبه زبان باشند و دانشگاه رفته باشند. چونکه در قلبشان و عملشان می توانند کار کنند با اینکه اطلاعاتشان کامل نیست قرآن را خوب بلد نیستند ولی با قلبشان خوب بلدند. قرآن و اسلام خیلی در بخش اعمال ( حج، نماز، روزه و ...) پیشرفته است. اعمال به شما آموزش می دهد چون که داری عمل می کنی حتی اگر نفهمید که دارید عملش را انجام می دهید، باز براساس دستورالعمل، همان روش قرآن مسیر را معرفی می کند. همان عمل خیلی تأثیر می گذارد. به این خاطر دستورالعمل های های مختلف شما برای آموزش دارید. من فکر می کنم می شود آدم حتی استاد دانشگاه هم نباشد ولی باز هم بتواند آموزش دهد به عنوان مادر حتی یک بچه می تواند یک بچه دیگر را آموزش بدهد. من قبول می کنم که در مدرسه بیشتر از 100 تا بچه داریم و آن کودک، فرزند خودت نیست طفل کس دیگری است که درس می دهیم به او، خوب آنجا خیلی سخت است. هر کسی نمی تواند برود جلو و بایستد و صحبت کند خیلی ها خجالت می کشند و نمی روند ولی خوب بعضی ها این قدرت را دارند. یک مشکل دیگر فرهنگ والدین است که در واقع ما در مدرسه مان 400 دانش آموز داریم و بیشترشان عرب هستند، بعضی ها مادر و پدرشان انگلیسی یا آلمانی هستند، بعضی ها افغانی و فارس و ایرانی هستند، اما فرهنگ چطور درک می کنند و می فهمند و چطور معلم ها را درک می کنند و این خیلی مهم است و به این خاطر ما نمی توانیم بگوییم که الان من انگلیسی صحبت کنم اینها به زبان انگلیسی می فهمند چون همه در انگلستان به دنیا آمده اند و آنجا بزرگ شده اند و مغزشان با فرهنگ انگلستان کار می کند و بچه هایی که در عراق و کشورهای عربی به دنیا آمده اند یا در ایران و افغانستان آنها هم مغزشان و ساختار فکرشان فرق دارد آنها طور دیگر می فهمند؛ اینجا باید ببینیم که فرهنگ ما والدین چی است؟ حالا می خواهم با قرآن جواب بدهم. قرآن در سوره مائده آیه 48 می گوید من می توانستم همه شما را یک امت واحده قرار بدهم ولی من شما را مختلف قرار دادم چرا، چون می خواستم مختلف باشید تا همدیگر را درک کنیمد، بشناسید. خداوند تکثر را دوست دارد مثلاً یک نوع گل خلق نکرده است بلکه گل های مختلف خلق کرده است یعنی انواع مختلف فرهنگ ها را خلق کرده مهم این نیست ما مختلف هستیم مهم این است که ما چطوری با اختلاف برخورد کنیم و به چه نحوی با اختلاف ها برخورد کنیم. چرا خداوند اختلاف و امت های مختلف خلق کرده است؟ چون که راه ها به سمت خدا مختلف است. شناخت خدا از راه های مختلفی است. به این خاطر خدا می خواهد اینگونه عمل کند.

حالا داستان را شروع کنیم، سه تا داستان درباره حضرت ابراهیم (ع) است. اولین داستان مهمترین داستان است که در قرآن آمده این داستان ولی خیلی کوتاه آمده باید یک کمی آن را توسعه دهیم. مردی بود به نام حضرت ابراهیم(ع) وی در شهری به نام اور زندگی می کرد و پدرش ( به روایت مسیحیان) یا دایی او بت می ساختند و آنها را می فروختند،ه مردم و مردم از این بت ها استفاده می کردند و می خریدند و مشکل هایشان را از آنها سوال می کردند و ... ، وی این درک و ساختار را نمی پذیرفت و می گفت چطور می توانید یک گِل را بپرستند و یک بار آذر به وی گفت تو بیا این شغل من را ادامه بده، حضرت ابراهیم (ع) در مغازه بود که یک مرد آمد و گفت می خواهم خدا بخرم.

حضرت ابراهیم(ع) گفت اگر می خواهی خدا بخری چند سالت است خودت، گفت 50 سال، حضرت ابراهیم (ع) گفت شما 50 سالت است و می خواهی یک خدای 5 روزه بخری؟ مرد بیرون رفت. یک فرد دیگر آمد و غذا و نوشیدنی برای بت ها آورد. حضرت ابراهیم (ع) فکری کرد گفت من بروم یک تبر بیاورم و رفت همه بت ها را خراب کرد و تبر را به گردن بت بزرگ و غذاها را ریخت پای آن بت ریخت، آذر آمد و گفت اینجا چه شده؟ همه بت های من خراب شده اند چکار کنم. همه آمدند به مغازه گفتند چیکار کردی بت های ما را خراب کردی، یکی گفت من غذا آوردم برای بت بزرگ لابد بت های کوچک خواستند، درگیر شدند و نزاع شده اس!. گفتند دروغ است این بت ها نمی توانند حرف بزنند چه برسد دیگری را بکشند. حضرت گفت شما گوش هایتان می فهمند که دهنتان چی می گوید؟ حضرت ابراهیم (ع) را گرفتند بردند پیش نمرود. وی گفت من به آتش ایمان دارم من تو را در آتش می اندازم تا بمیری. اما اگر به جای تو بودم ایمان به آب می داشتم چون که آب می تواند آتش را خاموش کند. حضرت ابراهیم (ع) گفت درست است. قبل از اینکه به آب ایمان داشته باشی بهتر است به ابر ایمان داشتی چون که ابر، آب را برمی دارد می برد بالا. ولی اگر قبل از اینکه به ابر ایمان داشته باشم باید به باد ایمان داشته باشیم که باد ابرها را حمل می کند و ... الخ. نمرود گفت بس است بس است من به آتش ایمان دارم و تو را در آتش می اندازم. اما خداوند حفظش کرد و آتش را سرد کرد مثل باد بعد حضرت ابراهیم (ع) در آتش راه رفت بدون اینکه برایش اتفاقی بیافتد و نمرود وی را از شهر بیرون کرد. دومین داستان یک بخشی از این است حتی در قرآن هم آمده است. نشان می دهد در قرآن حضرت ابراهیم (ع) ایمان آورد. یک شب حضرت ابراهیم (ع) در صحرا بود شب بود ستاره ها را می دید بعد به دیگران گفت چقدر زیبا است، اینها پروردگار ما است؟ بعد ستاره ها غروب کردند پس گفت نه ستاره ها خدای خوبی نیستند! روز بعد رفت کویر. در کویر ماه طلوع کرد، گفت چه خدای خوبی این پروردگار من است بعد چند ساعت بعد ماه غروب کرد، گفت تو پروردگار خوبی نیست که غروب می کنی. صبح بیدار شدند، خورشید طلوع کرد، کویر سرد بود گرم شد و گفت خورشید بزرگترین پروردگار است؟ شب شد خورشید غروب کرد ...، در نهایت گفت من سه بار سعی خودم را کردم، خدا را پیدا کنید اما هیچ کدامشان نبودند و نمانند همه آنها غروب کردند فقط به  آن نیروی ایمان دارم که پشت اینها (ستاره، ماه و خورشید) هستند. پس وی برای تغییر ساختار ذهن مخاطبان از یک روش شناختی استفاده کرد. سومین داستان این است که یک روز حضرت ابراهیم (ع) با سارا در خیمه ای بودند، یک جای کویر و قشنگ چند مرد آمدند حضرت ابراهیم (ع) گفت چند نفر دارند به خیمه من می آیند. حضرت ابراهیم (ع) خیلی مهمان نواز بود دعوتشان کرد و به آنها مهمان نوازی کرد آب و نان و غذا به آنها داد بعد به آنها غذای گوشت و گوسفند درست کرد. بعد دید که آدم هایی که آمده اند خودشان آشپزی بلدند ولی خودشان غذا نمی خورند گفتند که ما غذا نمی خوریم ما از سمت خدا آمده ایم و یک پیامی برای تو داریم. همسرت یک سال دیگه زایمان می کند و بچه دار می شوید. سارا قبول نکرد گفت من 90 سالم است امکان ندارد! گفتند اگر خدا بخواهد همه چیز امکان دارد بعد این افراد رفتند به شهر لوط که در آنها خیلی آدم های عجیبی بودند. گفتند ما می رویم آنجا چون مردم آنجا آدم های خوبی نیستند. وقتی که رفتند در شهر مردم با آنها خیلی بدرفتاری کردند کارهای عجیب با آنها کردند. لوط یعنی برادرزاده حضرت ابراهیم (ع) از آنها دعوت کرد و گفت من از شما مواظبت می کنم. آنها را آورد به خانه خود و حفظ کرد و گفت فردا ما هر دو شهر را از بین می رویم. این سه داستان داستانی بود که بتوانیم برنامه ریزی کنیم درباره فن روش شناسی.  اولین چیزی که می خواهم نشان دهم اینکه حضرت ابراهیم (ع) چطور توانست اثبات خدا را روشمند نشان دهد؛ از طریق خرد. از طریق علوم تجربی، دوم اینکه حضرت ابراهیم (ع) یک بت شکن است. بت شکن است. سومین چیز نشان می دهم حضرت ابراهیم (ع) یک میزبان است. در علوم دینی می گویند که حضرت ابراهیم (ع) 1500 سال قبل از مسیح حدوداً 3500 سال پیش زندگی می کرده در یک شهری به نام اور در عراق. یهودیت و مسیحیت بعد آمدند و بعد اسلام. حضرت ابراهیم (ع) راه خودش را داشت. عقیده حضرت ابراهیم (ع) راه ایده آلی بود. چرا خلیل خدا به او می گویند. اگر آدم دوست خدا باشد یعنی درواقع رابطه خیلی نزدیکی دارد با خدا. رابطه عملی، دعا، همراهی، حضرت ابراهیم (ع) خلیل خداست یعنی راه درست را برای ایمان به خدا پیدا کرده بود. عملش یهودیت، مسیحیت یا اسلام نبوده قبل از آنها بوده حالا 3500 سال پیش یا 4000 هزار سال قبل، اما الان می بینیم که همه این ادیان حضرت ابراهیم (ع) را برای خودشان می گیرند.

یهودیت می گوید حضرت ابراهیم (ع) یهودی است چون که پدر اسحق بود بخاطر اینحضرت ابراهیم (ع) یهودی است. مسیحیت می گوید خدا به این جسم پیر ، حضرت ابراهیم (ع)  جان داد یعنی مثل اینکه حضرت مسیح (ع) را جان داد به این خاطر ما می گوییم حضرت ابراهیم (ع) مسیحی بود. اسلام می گوید پدر اسماعیل (ع) است یعنی مکه بنای حضرت ابراهیم (ع) است پس مسلمان بود. هر کسی برای خودش می خواهد اختصاص بدهد. اما حضرت ابراهیم (ع) به اینها تعلق دارد و درواقع متعلق به این سه دین نیست شیخ الانبیاء است واقعیت این است که این سه گروه همه می توانند از حضرت ابراهیم (ع) آموزش ببینند. حضرت محمد (ص) می گوید من یک دین جدید شروع نکردم اسلام دارد برمی گردد به حضرت ابراهیم (ع) و زنده می کند دین حنیف و قدیمی حضرت ابراهیم (ع) را. و همه باید برگردند به دین حنیف. ایمان آوردن درواقع این رابطه بین این سه تا ادیان می شود. رابطه این ادیان نسبت به بعدی حسادتی است که این حالت بین بچه ها هم است. من خودم سه تا بچه دارم این سه تا حسودیش می شود من هر سه را دوست دارم اما نمی خواهم بگویم که من فقط اختصاص به یک نفر دارم. حضرت ابراهیم (ع) به ما یاد می دهد که چگونه با همدیگر جمع بشویم و اصالت ایمان چه است و من می خواهم توضیح بدهم که پیام این ایمان و عقیده اصلی چطور است؟ عقیده حضرت ابراهیم (ع) چه بوده است؟ اولین داستان درباره ستاره ها بود. خیلی جالب است در اروپا ما یک دعوایی داشتیم بین خرد و دین. این مراقبت بود بین خردمندی و دین ولی حضرت ابراهیم (ع) بود که توسط خردمندیش خداوند را شناساند. استدلال بهش کمک کرد تا بتواند خدا را بشناساند و همه ادیان این را می دانند ولی یک سنتی است که خردمندی را می کشد. اسلام این مشکل را با خردمندی ندارد. شاید این جدال با خرد بیشتر در مسیحیت هست و  در اسلام نباشد. جوانان ما، مهم نیست عرب باشند یا از قاره های دیگر، موضوع این است همه داستان را می فهمند در هر زبانی. در احکام اسلام و در قرآن داریم هر چیزی که عقل حکم می کند دین هم همان را حکم می کند و هیچ احکام دینی خلاف عقلانیت وجود ندارد. ما هم در مدرسه همین را یاد می گیریم یعنی هر چیزی که فهم و عقل می گوید آن را قبول می کنیم. دومین داستان درباره حضرت ابراهیم (ع) و عمویش. ما باید بدانیم که این داستان چه به ما یاد می دهد. ما می دانیم که هیچ کداممان بت پرست نیستیم و ایمانی به بت نداریم یعنی ربطی ندارد به ما این داستان ولی جالب این است که این داستان در این سیستم تجاری دارد بازی می کند. این بت ها امروز فرق دارند با بت های آن زمان. امروز همه چیز می تواند یک بت شود اما وقتی ما می گوییم بت پرست نباش خوب یکی می گوید من مسلمانم من مسیحیم ولی خوب در واقعیت زندگی بت پرست هستیم. در آلمان یک مردی است زود عکس زنش و خانه و کشتی اش را نشان می دهد و می گوید اینها را همه به دست آوردم یعنی زندگیش وابسته به این بت ها هستند. یعنی نیروی من در ماشینم در خانه ام در فرهنگم است. در آلمان در غرب اینجوری است فرهنگ در آفریقا شاید فرق داشته باشد ولی در آلمان این است که خدای ما پول است. در فرهنگ ما پول، خداست. در همه جا این است. به این خاطر ما باید فردا درباره این موضوع کار کنیم با بچه ها کار کنیم تا بتوانند این فهم را به دست بیاورند. فهمی برسند که دین تجارت نیست و اینکه همه چیز می تواند مد بشود. خوب جالب تر این است که مثال می زنم من خوب یک ماشین بنز خیلی خوبی دارم یک ماشین باشد یک شیء است من استفاده می کنم برای اینکه از یک مکان به مکان دیگر بروم و هیچ مشکلی ندارم می توانم یک ماشین داشته باشم ولی خوب یک شیء است و بازم این ماشین قدرت من را نشان بدهد شخصیت من را نشان بدهد این می شود خدا. این ماشین خدا می شود دیگر شیء نیست. نمی شود گفت که ماشین نداشته باشید نباید خانه داشته باشی اگر شیء نباشد قوت من بشود نیروی من بشود این است که اگر درواقع آن معنای واقعیتش را از دست می دهد می شود بت. شما این روش را روی همه بچه ها پیاده کنید مهم نیست سنشان چقدر باشد، همه اش ماتریالیسم نیست مثلاً من استادم من نمی توانستم استاد بشم ولی خدا من را اینجا رساند. اما بعضی ها می بینم که صبح تا شب می جنگند به همه ظلم می کنند تا استاد بشوند این هم می تواند بت بشود. این ایده را چگونه می توانید به سن های مختلف بچه ها معرفی کنید و استفاده کنید؟ ( سوال» وقتی متد های مختلف معرفی می کنم سوال این نبود سوال این است که برای سن های مختلف متدهای مختلف دارید شما؟) دارم. داستان های مختلف برای عقل، برای قلب برای عمل. امروز می خواهم روح این بسته را به شما معرفی کنم. اینکه شما می گویید همه چیز خدا می خواهد باشد خوب این را در قرآن هم می گوید در سوره توبه آیه 24 می گوید.

خدا هشت شیء را معرفی می کند پدر، برادران، فرزندان، زنان، مال، قوم، تجارت و ترس و خانه، همه اینها در رابطه هستند با سه چیز خدا، پیغمبر و جهاد. جهاد یعنی آمادگی دارم همه اینها را فدا کنم. سومین داستان که خیلی جالب است حضرت ابراهیم (ع) را به عنوان یک میزبان معرفی می کند و جالبترین نکته این است که یک دیدگاه خاصی درباره انسان دارد. حضرت ابراهیم (ع) خیلی معروف شده چون که هر کسی می آید پیش خیمه اش می آید چون مهمان نواز است مهم نیست کی باشد خیلی مهمان نواز است و این داستان نشان می دهد که ملائکه می آیند پیش حضرت ابراهیم (ع). ملائکه می آید که بشارت به او می دهند و درباره قوم لوط صحبت می کنند. به این خاطر یک داستان و یک سنت هست که می گوید اگر شما یک مهمان نواز خوب باشید شاید ملائکه بیایند به عنوان مهمان شما. این یک امکان دیدگاه است و یک دیدگاه دیگر آن است که هر کسی بیاید درونش یک پیامی از خدا هست. هر کسی که آمد در درونش یک پیام خوب، مثبت هست یک پیام الهی است. حتی اگر بی دین باشد حتی اگه لائیک باشد، چرا که او را نیز خدا خلق کرده است. خالق همه چیز یک آیه ای می دهد. آن چیزی که شما معرفی کردید گفتید که یکی از خصلت های ملت ایران است. حالا می خواهیم به بچه ها یاد بدهیم چطوری میزبان خوبی باشند؟ تا بتوانیم یک چیزی درباره حضرت ابراهیم (ع) یاد بگیرند. شما زیاد گوش کردید حالا باید یک وقت فراغت داشته باشید. چالش بزرگی که ما الان داریم این است که تبلیغات مدیا، مطبوعات و رسانه ها خیلی شدید است و ما معلم ها چگونه بتوانیم یک آلترناتیو در کنار این تبلیغات بگذاریم که برای بچه ها جذاب باشد؟ ما به عنوان معلم های دین مشکلمان این است که باید خدا را معرفی بکنیم خدا یک شیء نیست که بشود راحت توضیح داد و یک مثلاً جسمی داشته باشد و ببینی توضیح بدهی کمی سخت است. برای مثال خدا هست می خواهم به بچه بگویم که خدا هست باید از تصویر استفاده کنم تصاویر مطلق نیست ولی بیان می دهد می توانم بگویم خدا هست بعد می گویم بچه ها این صندلی را می بینید اگر بخواهم بروم آنجا این صندلی مانع رد شدن من می شود یعنی صندلی هست اگر بخواهم صندلی را در نظر بگیرم باید دور بزنم از کنارش رد شود یعنی صندلی هست یعنی من بگویم که خدا را نمی توانی در نظر نگیری یعنی خود صندلی من را مجبور می کند که راهم را عوض کنم خدا را هم نمی توانی کنار بگذاری. یعنی می گویم که وجود دارد صندلی و من را مجبور می کند که تغییر بدهم مسیرم و خدا هم وجود دارد که راهم را تغییر بدهم باید مثال بدهیم. مثال احساسی برای یک شیء سخت. چون که بچه ها با روحشان می توانند فکر کنند دیدگاه تفکری ای که باید فکر کنند بعد از 12 سال به وجود می آید احساسات مهم است یعنی دیتاکتیک این است که آدم همیشه مثال هایی بیاورد که بتواند این را پیاده کند. اگر بچه بپرسید خدا کجاست چطور پیدایش کنم من چطوری می توانم به او توضیح بدهم. خدایی که دیده نمی شود. اینجا بچه ها خدا نمی شناسند نمی دانند خدا چیست؟ من میرم پیش درختی بعد که باد می آید می بینیم که درخت حرکت می کند یعنی ما باد را نمی بینیم ولی می توانیم اثرش را ببینیم خدا را نمی بینیم ولی می توانیم اثرش را ببینیم. تصاویر را باید پیدا کنم تا بتوانم توضیح بدهم. خداوند خلقت را به ما هدیه کرده و گفته خلقت یک آیه است یعنی ما خیلی مثال های حسی داریم درباره خدا. باید آیات را خوب بفهمیم. این درواقع کار ما معلم های دینی است. سخت است. این تصاویر خدا است. مردم زمان ابراهیم اول فکر می کردند با خدا دارند صحبت می کنند بعد فقط خود مجسمه ها خدا شدند و برایشان غذا می آورند و دعا می کنند اینقدر هم به اینها عادت کرده اند که چیز دیگری نمی تواند جایگزین آنها شود و خدای واقعی را گم می کنند. برای همین برای بچه های ما خیلی سخت است یک تصویری از خدا نشان بدهیم چون که خدا دیده نمی شود یعنی جسم ندارد ولی همه جا هم است چطوری راحت می توانیم توضیح بدهیم که خدا هست و دیده نمی شود ولی وجود دارد. یک بچه 8-9 ساله خیلی سخت است چگونه می شود به او یاد داد. کتاب های مقدس انجیل، تورات و قرآن همه مثال می آورند مثال انبیاء . انبیاء یک هدیه ای هستند خدا آنها را به ما داده که ما بتوانیم آموزش ببینیم آنها خوب زندگی می کردند روی کره زمین بودند چالش هایی داشتند با خدا ملاقات می کردند و خدا روی آنها اثر گذاشته است. خدا را هیچ جا نمی توانیم به عنوان تصویر نمایش بدهیم اگر بخواهیم خدا را نشان بدهیم یعنی ما یک خدا را در یک بسته پوچش کردیم ولی در طبیعت و در عقل و در بیوگرافی افراد و در عمل های عبادی می توانیم خدا را معرفی کنیم. من می خواهم یک چیز اضافه کنم درباره بچه های جوان، یک درواقع کلیدی ای که عیسی همیشه می گوید بچه ها فقط شناخت خدا دارند این فطرت طبیعی است یعنی خدا بچه را به عنوان یک دیدگاه انسانی معرفی می کند.

فطرت هدایت می کند بچه را و کودک خیلی راحت تر از این فطرت استفاده می کند تا بزرگسالان. موسی (ع) می رود ملاقات خدا. در داستان می گوید این تجربه ای که من دارم چون خشوع است یعنی یک چیزی وجود داشته و درواقع یک دیدگاه جدیدی دارد. ما غیرمستقیم خدا را معرفی کنیم اگر مستقیم خدا را معرفی کنیم بعد متوجه می شویم خدا را محدود کردیم. مشکل ما این است که در علوم دینی همین مشکل را داریم چگونه آموزش بدهیم. سمبل داریم عمل داریم شعائر داریم طبیعت داریم و همه ادیان آداب دارند. مثلاً نماز، نماز در اسلام یک نوع از آداب است. من فکر می کنماجرای 5 بار یک عمل ، ایستادن رکوع سجود یک عملی را آموزش می دهد. سه نوع عمل در مقابل خدا. یعنی 6-7 بار این عمل را انجام می دهی یعنی 30 بار در روز یک عمل انجام دادی و توسط این عمل یک فهمی درباره شناخت خدا و خدا کی هست به دست می آوری. غیرمستقیم یعنی در آن اثر می توانم خدا را نشان دهم ولی خودش را نمی توانم نشان بدهم. مثلاً بخشش. یعنی باید این احساس و این تجربه بخشش را با یک عمل دیگر نشان بدهی. ما فکر می کنیم که مردم ببخشند یعنی کفایت می کند حتی برای بزرگسالان کفایت نمی کند همه ادیان می گویند شکور باش. باید با تجربه نشان بدهی با عمل نشون بدهید. چطوری هر روز نشان بدهیم.؟ در عملمان در مغزمان یک ندایی هست همه چیز را تفسیر می کند. همه اش اگر می خواهی به آن صدا گوش بدهی همه اش تو را دعوت می کند که دارد به تو ظلم می شود مردم به تو ظلم می کنند این صدا درون ما درواقع شکرگزار نیست. یک هدیه ای که اسلام به من داد این است که 99 نام خدا را دارم. همه این اسم ها را دارم و می خواهم به این چیزی که در مغزم من هست گوش نکنم و هیچ فضایی به آن ندهم. این اسماء به ایشان کمک می کند که بتواند با صفت های منفی را مبارزه کند. بزرگترین هدف من این است که بتوانم به دینم عمل کنم و فرقی ندارد دین یهودی و مسیحی. مشکلی که من می بینم در واقع به عنوان معلم می بینم که یک تصویر منطقی معقول از دین من نمی بینم متأسفانه در مدرسه در تدریس هیچ وقت معرفی نمی شود نه تنها برای مسلمانان. جوان های مسلمان و حتی برای بزرگسالان می خواهند متدین باشند. اما نسل جدید می گوید که عقل ما از دین نمی فهمد عقل ما می گوید این عقلانی نیست چطوری می توانیم این عقل را با زبان نسل جدید معرفی کنیم. من فکر می کنم این نکته خیلی مهمی است. درواقع فرق دیدگاه سکولار لائیک به اسلام و دیدگاه اسلامی به انسان، ماتریالیسم یک بعدی می بیند انسان را. اما می گوید که انسان از خاک است ماده اش خاک است و روح خدا. یعنی اسلام بین ماده و روح خدا است. یک وجود مابینی است. به این خاطر است که ما دیدگاهی به جهان داریم بعد خدا را کلاً پاک کردیم. یعنی انسان را کلاً رد کردیم نه تنها برای انسان بلکه تک تک این کار را کرده ایم. یعنی همه چیزی که ما می بینیم یک درواقع می شود گفت تصویری از آن اصلی است که خود خدا هست. دین یک خشوعی نسبت به طبیعت به مرگ و تولد به انسان ها داده است . کودکان وقتی می گویند درباره عقلانیت فکر می کنیم درباره بُعد مادی فکر می کنند ولی انسان دو بعدی و البته گاه سه بعدی است. (سوال: ما 4  نفر از مرکز اسلامی  هامبورگ آمده ایم و در آکادمی اسلامی آلمان درس می خوانیم و از کشورهای مختلفی آمده ایم بعضی ایران، فرانسه و لبنان آمده اند. هدف ما این است که یک علمی از دین پیدا بکنیم که بتوانیم دین را خوب معرفی کنیم. چون که هر کسی فکر می کند که یک متخصص دینی است اگر بخواهیم مثلاً یک دلیل جدی بخواهیم بیاوریم خیلی مواظب هستیم جرأت نمی کنیم هر حرفی بزنیم ولی دین از طب هم درواقع وسعتش بیشتر است پس باید تخصص داشته باشد تا بتواند حرف بزند. این درواقع هدف درس ماست. نکته دیگر این است که اگر آدم علم را کسب کند باید حتماً بتواند علم را معرفی کند، پیاده کند به عنوان زکات و به این خاطر دلیل اینکه آدم اینجا این است که چگونه به بچه ها آموزش بدهم تا بتوانم دین را برای آنها جذاب کنم. امروز گفتیم دیدگاه انسان یک بعدی است و همواره دارد قوی تر می شود این دیدگاه و هدف سکولاریسم است که دین را از انسان جدا کند و فقط برود بخش امور دنیوی و ما کارمان خیلی سخت شده است. به کمک خداوند فکر می کنم همه چیز می توانم انجام بدهیم و به همه جا برسیم. من فکر می کنم در سکولاریسم یک سوءتفاهمی هم وجود دارد که ربط دارد به کاپیتالیسم جامعه ما. یک جمله یا قانون این است که من آن چیزی که دارم، هستم. من آن چیزی که دارم آن است که من را تعریف می کند. داشتن در این جامعه همیشه با تبلیغات افزایش پیدا می کند و به آن بیشتر کمک می شود یعنی تمام جامعه از خرید می تواند زنده بماند به این خاطر به طور مصنوعی این داشتن و مادی شدن را افزایش می دهند. دومین جمله ای که اینجا هست یعنی وقتی که سعی می کنم آن چیزی که دارم را به عنوان نیرو انجام دهم، پی آن زمان من هستم.

من با روند مدرسه مشکل دارم یعنی بچه ها خیلی دلشان می خواهد یاد بگیرند اما بعد از ورود به مدرسه دیگر حوصله یاد گرفتن ندارند چرا چون که همه اش نمره می دهند تو یکی تو بدی تو خوبی یعنی به آنها همه اش تصویری می دهند که 12-13 به آنها می گویند تو آن چیزی که انجام می دهی سعی می کنی هستی بعد این اثر روی ما می گذارد. بعد از این، این جامعه به ما تصویری می دهد که ما را تخریب می کند. یعنی این هم یک مریضی دومی است که وجود دارد. سومین مریضی این است که من آن چیزی که بقیه درباره من می گویند هستم. یعنی بخصوص جامعة در مطبوعات و در رسانه ها هست آن به من می گوید که تو چی هستی و اگه آن رسانه بگوید تو خوب هستی من فکر می کنم که خوب هستم. یک گرسنگی در ما ایجاد می شود که ما همه اش گرسنه هستیم که به ما نمره ای بدهند تو مثلاً خوب هستی. اگر به من بگویند تو تنبل هستی و این مشکل را داری من تخریب می شوم. ولی فرقش این است که من بگویم من آن چیزی که هستم، هستم. آن چیزی که خدا خلق کرده هستم. سرّی هست تو یک سرّی هستی یک چیز خاصی هستی که خدا تو را خلق کرده من می خواهم نشان بدهم که جامعه ما خیلی مریضی ها را دارد و در قرآن می گوید که انسان ها خودشان را فراموش می کنند و آن روح خدا را فراموش می کنند که نصف واقعیتشان را فراموش می کنند و آن چیزی که هستند را فراموش می کنند که تو چی هستی همه اش آن درواقع آن چیزی که دارم آن چیزی که بقیه می گویند روی این واقعیت خودم می آید. بایا این مقدمه باید بگویم چطور می توانیم داستان های حضرت ابراهیم (ع) را برای این نوع پاسخ دادن ها استفاده کنیم ؟). سوال این است چطوری ما می توانیم انسان باشیم؟ هر انسانی در درونش یک علامت سوال دارد که من کی هستم و جوابش به  جامعه ما این است که تو ماشینی که داری پس هستی. تو خانه ای که داری پس هستی. تو شغلی که داری پس هستی. یعنی جامعه این را تحمیل می کند. یعنی دائم به جهتی که او هدایتت می کند حرکت کنی. مثلا؛ اگر این لباس را بخرم با اینکه گران است و بروم به خانه بگویم اگر آن لباس را می خریدم خیلی خوب بود و همه دانش آموزان من را می دیدند خوشحال می شدند و این تصویر را از لباس پیدا می کنم و بعد می روم آن لباس را می خرم. چون که همه تصاویر در ذهنم می گویند که این را داشته باشم ولی وقتی خریدم دیگر تمام می شود این تصویر ولی قبل از اینکه بخرم همه اش به فکر آن هستم که چه اثری می گذارد روی من این لباس. به خاطر این تصاویر درواقع همه کشورهای کاپیتالیستی این جور سعی می کنند که این دیدگاه خرید را روی شما پیاده کنند تا شما بتوانید سوال را جواب بدهی که من کی هستم. این چیزی که شما گفتید درست است ما باید بفهمیم که هستیم ولی خوب دین می گوید که شما آن چیزی که اجازه داری هستی یعنی مرز می گذارد برایت. یعنی دین یک تصویری معرفی می کند و می گوید که آن چیزی که تو اجازه داری هستی یعنی خدا مرز می گذارد بین خوب و بد و آنها را تقسیم می کند، جوابش این می شود که من آن چیزی که اجازه دارم هستم. اگر بخواهم این دیدگاه مادی را بخواهم معرفی کنم امام علی (ع) می گوید که ارزش هر انسانی به آن چیزی که دوست دارد هست. قرآن یک داستانی دارد و من آن را خیلی دوست دارم. قرآن می گوید که درباره حضرت موسی (ع). موسی به قومش می گوید که گاوی را ذبح کنید و بعد قومش می گوید که چه رنگی داشته باشد زرد سفید سیاه چه رنگی باشد بعد موسی می گوید سیاه باشد باز قومش می گویند جوان باشد سنش زیاد باشد موسی می گوید جوان باشد. همه اش سوال می کنند بعد آخرش می گوید که نزدیک بود من ذبحش نکنم و این نشان می دهد که مشکلی که در دین داریم این است که اینقدر سوال می کنیم و مرزها را ایجاد می کنیم تا وقتی خودمان راهمان را تنگ کنیم. این یعنی ترس انسان. همه اش می خواهد امنیت داشته باشد می خواهد همه اش سوال می کند بعد به او مُهر می دهند که تو مطمئنی و امنیت داری ولی ما نمی توانیم امنیت را به دست بیاوریم اگر امنیت داشته باشیم یک رؤیا است. هر موقعیتی فرق دارد ما باید مواظب و مراقب باشیم و این درخواست امنیت همه اش ما را به جایی می رساند که قانون بسازیم حصار بسازیم همه دنبال آن قانون باشیم و نه دنبال حقیقت دین، این یک مشکل انسانی است مشکل دین نیست. ما متوجه شدیم که برای مهم این است که روند و آن عناوین را فهمیدیم یعنی در عمل چیکار باید بکنیم حالا در عناوین می خواهم بیشتر بفهمیم در این داستان های حضرت ابراهیم (ع) ، او با بت ها مبارزه می کرد و روند خاصی داشت، ما می توانیم که در یک موقعیت مشابهی قرار بگیریم که از موقعیتی که حضرت ابراهیم (ع) داشته شاید سخت تر باشد. فکر می کنم مشکل ما خیلی سخت است من می خواهم ببینیم در دیدگاهی که در اروپا هست آیا در اروپا امکان پذیر هست که آدم با جوان ها صحبت کنند و اثر بگذاریم روی جوان هایی که متدین نیستند.

در کار عملی در بخش آموزش به کجا باید برسیم تا بتوانیم آموزش بدهیم؟ این سوال را نمی شود در یک جمله جواب داد بچه ها برای آموزش ما 5 سال می آیند تا آموزش ببینند که چطوری تدریس کنند در کلیسایی که من هستم روابط عمومی آنها خیلی خوب هست تبلیغات زیاد می کنند ولی من فکر می کنم این مشکل است. نمی گویم اشتباه است ولی مشکل است ولی اگر با روابط عمومی بخواهید انجام بدهید می شود گفت با تجارت با کارهایی که تبلیغاتی که انجام می شود در رقابت هستیم دین را هم به عنوان کالا و جنس معرفی می کنیم. یعنی انسان ها باید ببینند که ما فرق داریم با بقیه اگر بفهمند خودشان می آیند. شما باید این سرّ را در زندگیت داشته باشی تا آنها بیایند. یکی از دوستان گفت که من وقتی دیدم مردی داشت 10 دقیقه نماز می خواند مسلمان شدم. چون در عمرم ندیده بودم اینقدر تمرکز کند و گریه کردم و گفتم این سرّ مهمی هست و من مسلمان شدم. سوال این هست که ما چگونه باید تبلیغ کنیم. امروز شرکت بنز خیلی بیشتر تبلیغات می کند تا مساجد و کلیساها. ما پول نداریم برای تبلیغ و نمی توانیم فیلم های خوب بسازیم و باید با روندهای دیگر و ابزارهای دیگر اقدام کنیم. من چند مثال بزنم بعد از سمینار ما نمی توانیم همه جواب ها را به دست بیاوریم ما فقط می توانیم چند تا مثال بدهیم. در الهیات مسیحی صد سال است که ما تدریس داریم یعنی علم تدریس داریم. از زمانی که مسیحیت دین را از دنیا جدا کرد، این علم تدریس به وجود آمده است. اسلام هم نمی تواند به عنوان الهیات بیاید باید علم تدریس هم داشته باشد. هدف انبیاء همین بوده است انبیاء آمده اند که توضیح بدهند. پیغمبر در مدارس نیست باید پیغمبر را به مدارس بیاوریم. من می خواهم بگویم نقطه مهم این مشکلاتی که به عنوان مصرف کننده ماتریالیسم و این چیزی که جامعه به ما می دهد با اینکه این دیدگاه درباره جهان داریم خیلی منفی است ولی بازم نباید فراموش کنیم که فطرت انسان وجود دارد و خیلی مثال ها نشان می دهد با اینکه اینقدر در جامعه روی اثر مادی می گذارد باز هم خوشبخت هستند و نیاز به تکامل دارند. درواقع نیاز الهی است و خیلی ها در سفرشان به این نتیجه می رسند. من فکر می کنم نباید فکر کنیم که دین را باید به عنوان شیء معقول حتماً معرفی کنیم من فکر می کنم بچه ها خیلی خوب است که به روابط با خدا توجه کنند یعنی خدا را به عنوان دوست ببینند این خیلی مهم است. برای رسیدن به نتایج برنامه ریزی باید بشود.


١٤:٤٣ - 1396/09/03    /    شماره : ٦٩١٧٩٧    /    تعداد نمایش : ٦١


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





جستجو
جستجوی پیشرفته جستجوی وب
تازه ها
Yalda Nacht

Women

اطلاعیه مراسم مرثیه حسینی

biblio

Instagram (Iran_Kultur)

Reise in den Iran

Iran & Kultur

Islamic Scolar schools

اسلام‌شناسی و الهیات اسلامی در آلمان

Iran-wissen

Iran & Kultur/website

شرق شناسی

MenaLib

مرکز فردوسی

studie

فصلنامه اشپکتروم ایران

Iran Today

دستورِ زبانِ پارسی

iranyad.ir

Islamic Republic News Agency

farsi

Botschaft

samantarjomah

فارسي بياموزم

اوقات شرعی

sazman

صفحه اصلی|سفر به ايران|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری|تماس با ما|پيوندها|نقشه سايت