پنج شنبه ٢٣ آذر ١٣٩٦ فارسي|Deutsch
صفحه اصلی|سفر به ايران|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری|تماس با ما|پيوندها|نقشه سايت
عنوان


  چاپ        ارسال به دوست

گزارش دومین نشست کارگاهی مدارس عصری

 

 

 

 

 

«تربیت کودک مسلمان در آلمان»

نشست روز دوم

پرفسور سوایگِله: من قول دادم که امروز ما درباره روشها صحبت می کنیم. موضوع ما قبل از ظهر روش شناسی است و بعدازظهر می توانیم وقت بدهیم که هر کسی خودش را معرفی کند و بگوید که از کجا می آید و کارش چی است و سؤالش چی است؟ بعدازظهر بخش آقای راستگو انجام می شود و ایشان ادامه کارشان را ارائه می دهند. خوب صحبت ما روش هست. یکی از مشکل های این است که افرادی که آموزش می دهند مثلاً ایده دارند می گویند من ایده دارم می خواهم با تصاویر مختلف کار کنم می خواهم با رنگ با نقاشی ولی خوب سؤال این است که روشی که استفاده می کنم درست است یا نه؟ سؤالی که ما اول باید جواب بدهیم این است که چه می خواهیم بگوییم؟ پیام مان چه است؟ قبل از اینکه شما بخواهید روش را استفاده کنید و بگویید که هدفم چه است چه تجربه ای می خواهم من به کودک، به جوان بدهم این مهم است که بدانیم مخاطبان ما کی هستند؟ به چه کسی دارم آموزش می دهم آیا مثلاً گروه های کوچک بچه های مدرسه ای هستند، بزرگسالان هستند، نوجوانان هستند آدم های خیلی زرنگ و عاقل هستند نه مثلاً آدم های جنجالی یا عقب مانده هستند آنها را باید چِک کنند باید ببینید این کسی که من دارم بهش آموزش می دهم چه شخصیتی است و در چه موقعیت است این شخص، آیا مثلاً کسی است که می خواهد درباره خود آموزش یاد بگیرد یا اینکه مثلاً مادر و پدرهایی هستند که درباره آموزش اولادشان می خواهند چیزی یاد بگیرند. اینکه مخاطبان چه علاقه هایی دارند ، آنهایی که قرار است آموزش ببینید چه علاقه هایی دارند هدف آنها چه است و این برمی گردد به سؤال چه کسی هستند؟ این سؤال را باید خوب جواب بدهید که بتوانید یک ایده خوبی داشته باشید و بتوانید به مخاطبان اشتباه ی یاد ندهید. سومین سؤال این است که کجا من دارم آموزش می دهم، سؤال مکان. یک مثال.

اگر شما یک داستانی را تعریف کنید. شما یک مادر هستید توی تختت دراز کشیدی و بچه ات توی بغلت است بعد داستان نحو دیگریاست در مقایسه با یک کلاسی که دانش آموزان در آن هستند و معلم آموزش می دهد فرق دارد این موقعیت آنجا مثلاً دانش آموزان هستند شما معلم هستید همان داستان است ولی تغییر می کند داستان چون که مربوط می شود که شما کجا هستید و مکان فرق می کند. یا اینکه توی مدرسه هستید، یا خانه یا مسجد یا در مهدکودک هستید، مکان همیشه اثر می گذارد در فضایی که داستان تعریف می شود. در مدرسه ها و دانش آموزان می گویند که آموزش چه بدهید، در  مسجد، هدفشان این هست که آنجا می آیند با یک هدف خاص می آیند با یک علاقه خاص می آیند این خیلی مهم است شما باید چِک کنید ببینید قبل از اینکه روش را انتخاب می کنید ببینید که چه؟ کی؟ و کجا؟ حالا سومین سؤال باید ببینید که چه سطحی وجود دارد؟ انسان درواقع یک مغز دارد که آن اطلاعات را کسب می کند ، احساسات دارد و عمل دارد. سه بُعد دارد حالا می خواهید شما مغز را بیشتر آموزش بدهید یعنی تفکرشان، احساساتشان را می خواهید تغییر بدهید یا اینکه منش را آموزش بدهید. یکی از این سه تا را یعنی به چه لایه ای می شود گفت به چه لایه ای از این انسان شما می خواهید اثر بگذارید. به چه بخشی از این انسان اثر بگذارید آیا روی مغزش؟ روی تفکرش؟ روی احساساتش؟ یا روی عملش؟ یکی از این سه تا. حالا من نمی دانم واژة سطح درست است یا نه؟ این چهار تا سؤال را جواب دادید می توانید متدلوژی خودت یعنی روند تحصیلی، روند آموزشی را انتخاب کنید. این چهار تا خیلی مهم است. حالا بعد سؤال پنجم هم می شود به آن اضافه کرد: زمان، یعنی چه زمانی من این داستان را تعریف می کنم. این درس را می دهم. مثلاً آخرین کلاس دانش آموزان همه خسته هستند یا اینکه صبح است بعضی کلاس ها مثلاً آخر وقت می گذارند بچه ها اصلاً حال و حوصله ندارند خسته اند. زمان هم مهم است. مثلاً وقتی که امتحان بدهند بچه ها دیگه دو ساعت بعد از امتحانشان دیگر تمرکز نمی کنند. در مسجد همین است. مثلاً قبل از مسجد شنا رفته باشند یک موقعیت دیگر هستند. این سؤالات را لازم است شما جواب بدهید تا بتوانید روش را استفاده کنید. یک سؤال دیگر هم آدم باید بررسی کند شخص خودش است. من خودم تواناییم چه هست و خودم چه روشی را خوب بلدم. این هم باید جواب داد.

در دهه هشتاد یعنی سی سال پیش مثلاً از علامات و نمادها خیلی استفاده می شد و یک معلم داشتیم همیشه یک شمعی با خودش می آورد می گذاشت روی میزش. یعنی نور به عنوان نور و خیلی ها می خواستند مثلاً از او تقلید کنند و همان کار را می کردند و یک نوری روی میزشان می گذاشتند ولی بلد نبودند. آن فضایی که این معلم بلد بود ایجاد کند آنها بلد نبودند. یعنی هر کسی ببیند خودش چه روندی بهتر بلد است بعضی ها مثلاً آموزش می دهند به وسیله موسیقی. بلد هستند ولی خوب کسی که خواننده خوبی نیست بهتر است که تغییر بدهد شاید مثلاً خوب است برود خودش ضبط کند ببیند می تواند یا نه.

ولی اگر بلد نیستی بخوانی، نخوانی بهتر است. من فکر می کنم همه بلد هستند بخوانند ولی اگر احساس می کنی که نمی توانی خوب بخوانی، نخوان برو اول آموزش ببین امتحان کن ضبط کن ببین بلدی یا نه. مهم این است که خودت بدانی که از لحاظ عملی من می خواهم کار کنم چطوری بهتر است این کار را انجام بدهم. چی بلدم. اینها همه سؤالات کلی است که باید حتماً آدم جواب بدهد اگر بخواهد روش درست را انتخاب کند. روشمندی یعنی به نظر من جسم آموزش، بدنش است. شما مغز من را، شما ذهن من را نمی بینید ولی بدن من و سخن من را می بینید یعنی بدن من می شود متد من است ولی آن کارهایی که می کنم مثلاً می نویسم این طرف و آن طرف می روم این درواقع کار اثر تفکرم است اثر ذهنم است. خوب درباره آموزش خدا. ما می خواهیم خدا را به بچه ها نزدیک کنیم آموزش بدهیم حالا بیشتر روی احساساتشان کار کنم روی عملشان یا روی مغزشان؟ روی چی بیشتر کار کنیم؟ این بستگی دارد کی را می خواهی آموزش بدهی؟ نمی شود کلی جواب داد البته شما یک روند یک متد استفاده نمی کنید شما متدهای مختلفی را مخلوط می کنی و از چند روش استفاده می کنید خوب بعضی از مخاطبان فقط از مغزشان استفاده می کنند یعنی آدم های تفکرشان خیلی مهم است ولی بچه های جوان بیشتر عمل می کنند بچه های بزرگتر شاید یک کمی احساساتی باشند ولی بهترین نحو آموزش این است که عرصه کار کند و به هم وصل شود. باید گفت فوق العاده اش این است که عرصه نهاد انسان را آدم بتواند به آن دسترسی داشته باشد و رویش اثر بگذارد. خوب حالا درباره یک داستان می خواهیم بررسی کنیم یک داستانی که من با خودم آوردم کافی است همه دارند به همه رسید دیروز من به شما گفتم که من سه تا متن دارم که می خواهم باهاش کار کنیم حالا یکی اش را شروع می کنیم شاید یکی دو تا را امروز بتوانیم بررسی کنیم. اولین متن موقعیتی که حضرت ابراهیم (ع) در کویر است ستاره ها، ماه و خورشید را می بیند حالا مشکل این است متنی که من دارم به زبان آلمانی است اینجا من نوشته ام این کاری که الان من می کنم روند را می خواهم به شما نشان بدهم که چطوری با متن کار کنیم.

خوب حالا می خواهیم با بچه های بزرگسال صحبت کنیم مخاطبان ما بچه های بزرگتر هستند ولی باز هم مهمتر این است که با متن عمل کنیم. نه مثل یک استاد دانشگاه ولی باز هم با خِرد مخاطبان می خواهیم در ارتباط باشیم. حالا از قرآن مهم نیست چه بخشی باشد یک بخش قرآن را انتخاب می کنیم. من سعی می کنم ترجمه کنم البته شما آیات را می شناسید و بلد هستید. اولین کاری که ما می کنیم باید اول متنی که می خواهیم درباره اش صحبت کنیم را یک ترتیبی بدهیم چونکه داستان ادامه دارد باید حتماً ساختاری از این متن ما داشته باشیم خوب شما بهتر است با دست این را بنویسید. چونکه نوشتن مغزت را یک جوری به آن ساختار می دهد آموزش می بینی حالا روی تخته سیاه بنویسی می توانی به بچه ها بگویید که آنها هم روی کاغذهایشان بنویسند. ولی خوب است روی تخته ای یا جایی بنویسید یا روی تخته سیاه بنویسید شروع می شود داستان. وقتی که حضرت ابراهیم (ع) به آذر گفته خوب اولین سؤالی که آدم می کند موقعیت متن چه موقعیتی است؟ موقعیتش چی است؟ داستان در چه موقعیتی قرار گرفته است؟ اینجا اولین موقعیت این است حضرت ابراهیم (ع) و آذر هر دو با همدیگر صحبت می کنند آذر هیچ صحبتی نمی کند ولی حضرت ابراهیم (ع) با آذر صحبت می کند. سؤال می کند آیا بت هایی  کنار خدا قرار می گیرد؟ من تو و قومت را در گمراهی می بینم. یعنی صحبت هایی که حضرت ابراهیم (ع) به آذر کرده حالا متن بعد این است که ما به حضرت ابراهیم (ع) ملکوت آسمان، زمین را نشان دادیم که ایمان آورد وقتی در قرآن واژة ما یعنی خدا صحبت می کند به عنوان ما، نحن، که دارد می گوید یعنی خدا، خوب حالا این یک موقعیت جدید است. خوب این اولین موقعیت سخن های حضرت ابراهیم (ع) با آذر بود حالا دومین موقعیت این است که خداوند متعال الله سبحان تعالی به حضرت ابراهیم (ع) یا شاید به کسان دیگر یعنی خدا دارد صحبت می کند معنی اش این نیست که دارد با حضرت ابراهیم (ع) صحبت می کند درباره حضرت ابراهیم (ع). حالا ما باید سؤال کنیم در چه موقعیتی خدا دارد این قضیه را می گوید. به کی می گوید؟ خوب حالا سؤال این است حالا ما باید تصویری اینجا ایجاد کنیم از این داستان. بله این کار را باید بکنیم.

خدا می گوید ما خدا به حضرت ابراهیم (ع) نشان دادیم که چه ذاتی پروردگار زمین و آسمان ها هست. حالا این یک عنوان بود از آن ادامه ای که الان می آید. متن می گوید خدا نشان داد. حالا نشان می دهد که چطوری نشان داد. یعنی ما الان موقعیت یک و دو را داریم حالا سومین موقعیت. حالا خدا دارد با حضرت ابراهیم (ع) صحبت می کند. حالا باید بپرسیم خدا حضرت ابراهیم (ع) را در چه موقعیتی می آورد. آیا این تصاویر ( استفاده از نمادهای تصویری) را باید به بچه ها نشان بدهیم؟ بله.

اگر الان به شما کمک می کند به بچه ها هم کمک می کند. یعنی یک ، دو و سه. حالا شرط آمد حضرت ابراهیم (ع) ستاره ها را دید و گفت اینها پروردگار من هستند خوب اول ستاره را می بیند بعد ماه را و اینجا می بینیم که تکرار می شود سه تا بخش تکرارهایی که تغییراتی در آنها هست. هر دفعه می گوید این پروردگار من است این پروردگار من است و این پروردگار من است. ولی درواقع اولین سخنی که حضرت ابراهیم (ع) می گوید همیشه تکرار می شود. یک اتفاقی که مشابه در همه این داستان ها اتفاق می افتد همه این اشیاء غروب می کنند. خوب، پروردگار من کیست؟ خوب من دنبال که می گردم که من را هدایت کند یعنی پروردگار نیاز دارم. بعد می بیند ستاره ها نور دارند یعنی این ستاره ها خیلی قوی هستند چون نور دارند اگر شما نور دارید یعنی شما می توانید پروردگار من باشید در زندگی هایمان ما افرادی را می بینیم که فکر می کنیم خیلی قوی هستند می رویم دنبالشان و اگر ببینیم غروب می کنند دارند آن قوتشان را از دست می دهند خداحافظی می کنیم از آنها. خوب نتیجه این است که من نمی خواهم پروردگاری داشته باشم که نتواند من را هدایت کند. چون اینکه اینها غروب می کنند و من تنها هستم و آنها نمی توانند من را هدایت بکنند و من باید بروم یعنی برای من نفعی ندارند این تجربه را می کند با ستاره ها با ماه و با خورشید یعنی اگر من این اشیاء را به عنوان پروردگار قرار بدهم بازنده هستم. هر دفعه می گوید شما بزرگتر هستی تو پروردگار من هستی هر دفعه یک معلمی یک استادی پیدا می کنم که فکر می کنم از اساتید قبلی بزرگتر و بهتر است ولی بعدش وقتی که غروب می کند حتی خورشید هم غروب می کند در این موقعیت ما می بینیم که خدا در سومین موقعیت باز هم هست ولی احساس می کند حضرت ابراهیم (ع) تنها است ولی خوب باز هم ما به عنوان خواننده باز هم می دانیم که خدا هست در این موقعیت اما حضرت ابراهیم (ع) باز هم یک احساس تنهایی می کند چونکه همه اینها غروب می کنند. یعنی در کویر هست و می بیند که تنهاست حالا با قومش صحبت می کند. پس سؤال می کند توی کویر قوم چیکار می کنند نه این دومین موقعیت هست کویر است ولی چهارمین موقعیت این است که دارد با مردم صحبت می کند.

در اولین داستان حضرت ابراهیم (ع) به آذر می گوید تو و قومت. حالا می توانیم ببینیم که افرادی هستند از قوم که آنجا بوده اند حالا این چهارمین موقعیت برمی گردد به همان اولین موقعیت. یعنی موقعیت 1 با موقعیت 4 یک موقعیت هستند. حالا می خواهیم ببینیم حضرت ابراهیم (ع) به قومش و پدرش چه می گوید. می گوید مردم من هیچ کاری نمی خواهم داشته باشم از آن خداهایی که شما در کنار خدا گذاشته اید من برائت می کنم هر کاری که شما می کنید من صورتم از آن کار برمیگردانم از شما برائت می کنم. من برمیگردم. من می چرخم و برمیگردم و می روم. یعنی وجهم را به شما نمی دهم. یعنی من وجهم برمیگردانم به سمت خدا. از شما دوری می کنم. خوب حالا یک نفر می گوید که قومش می آید با او مبارزه و دعوا و جدل می کند. ولی خوب کی است این سخن را می گوید خدا نیست آذر هم نیست حضرت ابراهیم (ع) هم نیست یعنی کی است الان دارد صحبت می کند. من می خواهم موقعیت خیلی سختی را برای شما توضیح بدهم. خوب ما زمان پیغمبر هستیم یعنی سال 600. پیغمبر در مکه قرار گرفته و خودش دارد با اهل مکه صحبت می کند سوره 6، سوره شش در مکه نازل شده است. خوب حالا حضرت ابراهیم (ع) شما می گویید 5 هزار سال پیش خوب حضرت ابراهیم (ع) هر جا هم که هست آن هم دارد با قومش یعنی با آذر و قومش صحبت می کند. این پیغمبر است و این هم حضرت ابراهیم (ع). قبل از این هم موقعیت کویر اتفاق می افتد همه این موقعیت ها خوب در همه اینها خدا حضور دارد. اول محمد (ص) هست که درباره حضرت ابراهیم (ع) صحبت می کند. یعنی خیلی خیلی سخت شد ما یک معلم داریم که خدا است در این موقعیت می توانیم حتی روندی که خدا استفاده می کند دیده می شود یعنی خدا هم اصول و روشی دارد. اینجا هم حضرت ابراهیم (ع) صحبت می کند این هم روشمند دارد حالا حضرت محمد (ص) هم یک روند دارد. آیا حضرت محمد (ص) صحبت می کند. پیغمبر دارد با اهل مکه صحبت می کند بعد آنجا پیغمبر می گوید که حضرت ابراهیم (ع) با قومش با همدیگر جدل کردند حضرت ابراهیم (ع) می گوید درباره چی می خواهید با من بحث کنید با من دعوا کنید درباره خدا نباید در کنارش خدا قرار بدهید؟ درباره خدا با من صحبت کنید خدایی که من را هدایت کرده است؟ درباره خدا می خواهید بحث کنید که من را هدایت کرده است من را و اجازه نداده به شما که در کنارش بت هایی بپرستید.

از اینجا به بعد ما می بینیم که پیغمبر مستقیم صحبت می کند. یعنی افرادی که ایمان می آورند و ایمانشان را با ظلم قاطی نمی کنند مخلوط نمی کنند و مشمول هدایت هستند. همه اینها چهارمین موقعیت است.

حالا آخرین موقعیت باز خدا صحبت می کند حالا باز می گوید ما نحن، یعنی این در واقع برهانی هست که ما به حضرت ابراهیم (ع) داده ایم علیه قومش ما هر کسی که بخواهیم ارزش و درجه می دانیم می دانیم که خداوند تو حکیم و حلیم است. ما می بینیم که این موقعیت داستان در آن قرار گرفته این موقعیت خیلی موقعیت سختی است اولین چیزی که می خواهم نشان بدهم موقعیت پیغمبر در مکه خوب آن در اختلاف است با بت پرست های مکه. چه داستانی می آید تعریف می کند به آنها، داستان حضرت ابراهیم (ع) در کویر. با مردم دارد با قوم دارد صحبت می کند. حالا ما می گوییم منطقه کجاست در منطقه اور در عراق. حالا این سومین موقعیت حضرت ابراهیم (ع) در کویر. حضرت ابراهیم (ع) با قومش در کویر خیلی سخت است و بالای همه اینها الله قرار گرفته است. خدا دارد داستان را تعریف می کند. خدا از بالا دارد می بیند زمین را می بیند و همه چیز را تعریف می کند. خدا چه می گوید؟ می گوید این راهی بود که ما حضرت ابراهیم (ع) را نشان دادیم که نیروی زمین و آسمان ها دست کی است؟ این هم برهان ماست برای حضرت ابراهیم (ع)، حجت ماست برای حضرت ابراهیم (ع) و ما تصمیم می گیریم که چه کسی را درجه دهیم و چه فردی را ذلیل و حقیر کنیم. یعنی همة اینها را باز پیغمبر هم تعریف می کند، پیغمبر رجوع می کند به حضرت ابراهیم (ع) و حضرت ابراهیم (ع) رجوع می کند به موقعیت کویر. حالا نوبت شماست این سال ششصد است و این هم پنج هزار سال. حالا ما 2017 هستیم ما درباره داستانی صحبت می کنیم که پیغمبر درباره حضرت ابراهیم (ع) صحبت کرده حضرت ابراهیم (ع) درباره تجربه ای که خودش داشته است صحبت کرده است. یعنی این مرحله ها زیاد است خیلی سخت است اما ما یک شبکه اینجوری به وجود می آوریم.

ولی موقعیت مکه با موقعیت حضرت ابراهیم (ع) با قومش یکی است حالا موقعیت ما چی است آیا مثل موقعیت حضرت ابراهیم (ع) و محمد (ص) است؟ حالا ما باید سؤال کنیم ببینیم که آره مشکل هایی که ما هم داریم مشکلات آن دو پیغمبر بزرگوار بوده این اولین درواقع سؤال مهمی است که ما باید بکنیم. آیا الان هم مردم در کنار خدا خداهای دیگر قرار می دهند یا نه؟ حالا فهمیدید موقعیت را فهمید. اگر آلمانی صحبت می کردم یک کمی بهتر بود خوب ببخشید امیدوارم متوجه شدید. ما فقط می توانیم 1) موقعیت خیلی سختی را درک کنیم اگر واقعاً دقیق متن را بررسی کنیم. من چطوری توانستم تحلیل کنم چون که هر موقعیتی را یک عنوانی به آن دادم. اول با حضرت ابراهیم (ع) و آذر اینجا کی است پیغمبر اینجا کی است باز خدا دارد صحبت می کند. بعد یک مداد بردارید هرجا که خطیب و مخاطب فرق می کند اینها همه را بخش بندی کنید. این را می توانید با بچه های 12 ساله انجام دهید این کار را. اگر با متن را بررسی نکنید می توانید برای بچه های کوچک نقش بازی کنید. یک طناب مثلاً برمی داریم در کلاس می گذاری یا در مسجد می گذاری یک نفر مثلاً لباس می دهی که پیغمبر باشد نمی دانم اجازه هست یا نه؟! یا بگید صندلی پیغمبر است و قومش دورش جمع شده اند. یک لباس هم می دهیم برای حضرت ابراهیم (ع) و بعد می رویم یک کمی بالاتر یک موقعیت ایجاد می کنید یک تصویر ایجاد می کنید این هم روند یک روش است. حضرت ابراهیم (ع) مثلاً انذار می کند صحبت می کند. سومی هم در کویر است. همه موقعیت ها را می توانید درست کنید. درباره موقعیت ها صحبت کردیم حالا می خواهیم ببینیم مشکل چی است؟ حالا موقعیت را شناختیم و یک تصویری داریم درباره مشکل. حالا می خواهیم وارد بشویم و ببینیم مشکل چی است؟ دیروز گفتم که انسان دو بخش دارد از آسمان آمده یعنی بخشی روحش است که خدا داده است یک بخش هم می شود گفت خاک، گِل هم دارد که از زمین آمده. یک بخش خدایی و یک بخش زمینی دارد. حالا اگر شما بر من عربی ببینید می فهمید که شرک در زبان عربی یعنی کسی را شریک قرار بدهید در کنار خدا. یعنی یک بخشی از حکومت یک بخشی از یک شیئی را از یک در واقع نیرویی را بدهی به غیر از خدا بدهی. یعنی در کنار خدا بگویی اشیایی هستند که نیرو دارند شرک این نیست که برود کنار مجسمه سجود کنند نه. مشکل مشرک این است که به اشیای ماده ای من درواقع یک نیرویی می دهم در کنار خدا. سخت است توضیحش. من می خواستم درباره شرک صحبت کنم. مشرکین در زبان عربی آمده یعنی به کسی اجازه بدهی که بتواند شرکت کند شریک شود. درباره چی شرکت کند؟ درباره نیرویی که دست خداست در کنارش به کس دیگری بدهند این می شود شرک. مشکل چی است؟ اگر شما به مایه به آن نیروی خدا را بدهی یعنی شما پلیتئیست هستی پلیتئیست یعنی مشرک. حالا بگوییم ماشین بچه ات خانه ات دوستات هر چیزی در کنار خدا بهش نیرویی بدهی بیشتر از خدا، شما مشرک خواهید بود. همه این اشیاء چیزهای بدی نیستند ولی در کنار خدا قرار بگیرند شرک است. مشکل ما در زندگی مبارزه با اینها و مقاومت در مقابل اینها سخت است باید همیشه سعی کنید خدا را اول قرار بدهید.

آیا موقعیت پیغمبر همان موقعیتی است که ما داریم؟ بله. یعنی این متن می تواند به ما کمک کند. یعنی یک داستان خیلی خیلی انسان هاست. ما در سال 2017 این مشکل فقط نداریم پیغمبر هم داشته است حضرت ابراهیم (ع)  این مشکل را داشته و خدا هم حتی با حضرت ابراهیم (ع)  درباره این موضوع صحبت کرده است. این گفتگو را داشته است.مهمترین موقعیت همین موقعیت کویر است. اولین موقعیت بعد از لحاظ زمانی. معلم حضرت ابراهیم (ع) کی بوده است؟ خدا را نمی بینید ولی خدا می گوید من معلم حضرت ابراهیم (ع) هستم. اگر شما تصویر را ببینید فکر می کنید تنهاست ولی تنها نیست. خدا هست و دارد آموزش می دهد. این اولین کاری و شیئی است که شما باید به عنوان معلم یاد بگیرید شما تنها نیستید یعنی بهترین معلم و اولین معلم خداست و شما دانش آموزانش هستید پس معلم واقعی خدا است و شما در سال 2017 می شوید یاران (انصار) خداوند که به عنوان معلم کاری که خدا انجام می دهد دارید کمک می کنید که انجام بشود. خوب حالا می خواهیم ببینیم که خدا از چه روشی ای استفاده می کند؟ ما می توانیم حالا هر اسمی که هر کسی زندگی خودش ببیند ما در آسمان هستیم می آییم زمین زندگی می کنیم و می میریم و باز برمیگردیم به آسمان. خدا ما را فرستاده روی زمین باز برمی گردیم به سمت خدا. یعنی این زمین می شود گفت یک مدرسه است خدا معلم است ما را فرستاده اینجا آموزش می بینیم. یک مدرسه است مدرسه ای که ما اینجا آموزش می بینیم هر اتفاقی که دارد در زندگی ات می افتد یعنی یک راهی است که خدا برایت انتخاب کرده که برایت آموزش بدهد. توی هر موقعیتی دارد آزمایشت می کند. در موقعیت های جسمی - احساسی، ما همیشه می گوییم که خدا را نمی بینیم ولی اگر هر موقعیتی که در زندگی ات داری یک آموزشی است که خدا دارد به تو می دهد و خدا را غیرمستقیم می بینی. مستقیم نمی توانیم خدا را ببینیم ولی غیرمستقیم می توانیم ببینیم. خدا دارد آموزش می دهد حضرت ابراهیم (ع) توسط طبیعت این درس را به ما داده است.

خدا یک موقعیتی به او نشان می دهد که تنهاست و دارد مثلاً دعا می کند دارد نماز می خواند در آرامش است بعد ماه را می بیند خوب شما بشینید لطفاً روی صندلیتان چشم هایتان را ببندید و فقط صدای من را بشنوید خوب نفس بکشید و نفس را خارج کنید حالا فکر کنید در کویر هستید کفش هم پایتان نیست از روی شن ها رد می شوید حالا احساس می کنید از شن ها هیچ صدایی نیست چشم هایتان دارد این فضای وسیع را می بیند کوه ها را شن را می بینید دارد شب می شود حالا شما دراز کشیدید در شن و احساس می کنید شن بدنتان را گرم می کند حالا چشم هایتان را باز می کنید ستاره ها را می بینید و آسمان را مثل یک خیمه است بالای سر شما آسمان را دارید می بینید این جهان چقدر وسیع بزرگ و کبیر و عظیم است. بعد یک دفعه یک ستاره خیلی بزرگ دارد می آید بالا خیلی تعجب می کنید می گویید این چیست ولی این ستاره دوباره غروب می کند بعد ماه طلوع می کند و ماه هم اینقدر منور است که همه کویر را روشن می کند و شما می گویید چه نیروی قوی ای است و تمام شب دراز می کشید و می بینید درباره زندگی ات فکر می کنی. بعد صبح می شود خورشید طلوع می کند بعد برای قدرتی که خورشید دارد تعجب می کنید و نفس می کشید و نفستان را خارج می کنید چشم هایتان را باز کنید و برگردید پیش من. شما در کویر بودید حالا یک تصویری دارید در درونتان. باید به آنها یاد بدهید که مثل شما با احساس و عقل توامان تجربه کنند. یعنی دانش آموزان را مستقیماً فرستادید به موقعیت در منطقه اُور، خاستگاه شیخ الانبیا، در موقعیت اصلی. با بچه های کوچک هم با واژه های راحت تر می توانید کار کنید. ولی اگر برای بچه های کوچک تر این کار را بکنم یک کم بازی می کنم در کویر قبل از اینکه دراز بکشم مادرشان هم یک جا هست به او کمک می کنم بیاید در کویر. یعنی یک احساسی داریم یک چیزی می بینیم یعنی این آسمان عظیم را می توانیم تصور کنیم. خوب حالا این اتفاق برای حضرت ابراهیم (ع) افتاده، خدا به حضرت ابراهیم (ع) نشان می دهد تمام طبیعت فوق العاده است و طبیعت طلوع و غروب می کند، یعنی زاده می شود و از بین می رود. یعنی همه چیز از بین می رود. پس ما نهایی نیستیم. همه چیز نهایت دارد. حالا هر کسی این ستاره ها را می بیند و می بیند که غروب می کنند می فهمد که همه این ستاره ها از ما عظیم ترند ولی غروب می کنند یعنی یک تصویری از خودمان می بینیم. همه چیز می روند همه چیز رفتنی است. من هم رفتنی هستم. با این تجربه خدا آموزش می دهد که چه ذاتی پروردگار زمین و آسمان است. من هستم هرچی شما احساس می کنید هرچی که استشمام می کنید هرچیزی که دست می زنید و می بینید خدا پشت سر اینها هست. این را می گویند شناخت عقلی. حالا در باب الهام (وحی) حضرت ابراهیم (ع) باید اضافه نمود الهامی که حضرت ابراهیم (ع) داشته است. در اینجا می گوید که به نظر من الهام از شناخت بهتر است.

پیغمبر الهام داشت. قوم حضرت ابراهیم (ع) و اهل مکه اینها الهام نداشتند. اینها همه شان در تاریکی زندگی کرده بودند چراکه فکر می کردند و ایمان داشتند به نورهایی که غروب می کنند. حالا می دانیم که چه مسئله ای را می خواهیم آموزش بدهیم. مشکل بعدب ابنکه چطوری به بچه ها آموزش بدهیم. این مشکل فلسفی است. باید کمک کنیم که این داستان ها برای بچه های جوان و بزرگسال بتوانیم بسازیم و برنامه ریزی کنیم من می خواهم شما یاد بگیرید که به بچه ها آموزش بدهید که پشت سر همه چیز خدا هست یعنی من از درون این ماده ببینم این چیزی است که ما باید آموزش بدهیم. ماده را می بینیم ولی اگر مغزت را محدود کنی که از دیوار این ماده رد نشود تنبل می شود، پس  برو به آنجایی که آدم غیب و خیال را ببیند. چطور باید این کار را بکنیم؟ یک فیلتر که می زنی به لامپ و سایه می اندازد برای بچه های کوچک قشنگ بنظر می آید. تصور کنیم این را نصب می کنید به لامپ سقف حالا این بالا است یک دریای نمک درست کنید یک برکه کوچک نمک درست کنید. وقتی آشپزی می کنید یک برکه کوچک کنید انگار که می خواهید آشپزی کنید. یک کریسمس ماه و خورشید و ستاره ها را درست می کنند شیرینی درست می کنند با این فرم ها. شما ماه و ستاره و خورشید درست کنید. برای خداوند علامت الله درست می کنیم. فرم می دهیم به آنها. بزرگ می سازید. بعد این و خورشید و ماه و ستاره ها را آویزان می کنید. یک انسانی هم به عنوان سمبلیک می گذاریم حالا این برکه ای که درست کردیم اگر بگذاریمش بپزید خیلی سفت می شود مثل گِل می شود بعد می توانیم رویش بکشیم نقاشی کنیم بعد رنگ کنیم خوب اینها را آماده کردیم به بچه ها می گویید که همه اینها را می بینید خدا بالا اینها را نگه داشته این برای دخترها خوب است اگر پسر دارید پسرها توی مشکلات آموزش دینی ما همیشه برای دخترها خیلی خوششان می آید ولی پسرها خوششان نمی آید. برای پسرها چکار کنیم. یک تکه چوب برمی داریم میخ برمیداریم و یک چکش. یک دانه میخ بزرگ می زنیم بعد میخ های کوچک و با این نخ ها می توانیم اینجوری بالا و پایین که بکشیم یعنی یک نخ بزرگ نیاز داریم پسرها بیشتر دوست دارند چوب و تکه و میخ و چکش را چون که قوت به آنها می دهد. خوب آنجا می نویسیم نام خداوند را. خوب یعنی یک میخ آنجا می زنیم بعد این نمکی که درست کردیم آنجا قرار می دهیم مثل یک زنجیر یعنی علامت ها را آنجا قرار می دهیم. خوب حالا من روندهای مختلف را معرفی می کنم. روش عقلی موقعیتی که شما دارید تا این گونه برنامه ریزی کنید.

من 4 روش به شما یاد دادم حالا من می خواهم که شما یک کارگروهی تشکیل بدهید و پژوهش کنید. حالا شما همه تان استاد هستید اساتید می خواهند به همه چیز نگاه کنند توی قرآن یک نکته است قرآن می گوید همه چیز آیات است. به آلمانی می گویند آیه، به انگلیسی نشانه می گویند. یعنی شیئی که ما باید مستقیماً بفهمیم یعنی مثلاً این علامت هست یعنی یک آیه است یعنی مستقیماً باید بفهمی نباید فکر کنی. مثلاً توی ماشین هستی علامت ایست که می رسی باید ایست کنی نباید بهش فکر کنی. مستقیم است. یعنی توی آلمانی سایشن یعنی علامتی که مستقیم می فهمی یعنی آیه را به زبان آلمانی به عنوان سمبل ترجمه کردند. این واژه از زبان یونانی آمده است. سمبولن یعنی با هم مشترک، با هم قرار گرفتن، سمبل یعنی چیزهایی که با هم قرار می گیرند. چند چیز با هم قرار می گیرند در سمبل چه چیزی با هم قرار می گیرد؟ می گویند که نمی شود آیه را به عنوان سمبل ترجمه کرد. ولی خوب من می خواهم یک چیزی نشان بدهم. یعنی چیزی که ما نمی بینیم و می بینیم با هم می افتد. یعنی چیزی که می بینی و نمی بینی با همدیگر در یک سمبل قرار گرفته حالا مهم نیست چه آیه ای انتخاب کنی ولی آیه منظورش همین است آیه می گوید که ، مشرک فقط شیء را می بیند و فکر می کند شیء قدرت دارد آن کسی می داند اشیاء نماد هستند می دانند این شیء تنها نیست پشت سرش یک قدرتی است و قدرتی که پشت این شیء هست در این آیه مهم می شود. حالا ما باید ببینیم جهان را و همه اشیای مادی را به عنوان آیه چرا چون که خدا سازنده جهان است وقتی یک شخص چیزی را می سازد توسط آن محصول ما می بینیم که سازنده اش کی است مثلاً یک انسان ماشین می سازد ما حالا انسان را نمی شناسیم ماشین را می بینیم ماشین را ببینیم می گوییم احتمالاً یک کسی هست که این را ساخته است ما خانه را می بینیم می فهمی یک کسی خانه را ساخته و هدفش هم این بوده که درونش امنیت بدست بیاورد وقتی شما یک محصول را می بینید می توانید درباره سازنده اش اطلاعات بدست بیاوری یعنی ما می توانیم ببینیم محصول طبیعت کی بوده که این را ساخته است پشت سر این چی بوده است. آدمی که خیلی معروف بوده در بخش آموزش کار کرده آقای کملیوس است. ایشان خیلی آدم مؤمنی بوده و می گفت که ما باید یاد بگیریم طبیعت را بخوانیم یعنی دست خدا پشت سر طبیعت است و ما باید بخوانیم.

مثال بزنیم کملیوس می گوید اگر می خواهیم ببینیم که اگر انسان می خواهد حکومت کند یک دولتی را ایجاد کند باید به طبیعت نگاه کند چون خدا روند را به ما یاد می دهد. مثلاً زنبور را در نظر بگیرید. زنبور را ببینید و چگونه یک حکومت و یا ساختار و یک نظامی را ایجاد می کنند و با همدیگر کار می کنند و محصولشان عسل است اگر با هم کار نکنند نمی توانند عسل تولید کنند اگر یک دولت یک حکومت با همدیگر کار کنند همه با هم کار کنند بازنده نیستند یک محصولی ایجاد می شود اگر شما می خواهید ببینید که خدا چه می خواهد باید عاقلانه به طبیعت نگاه کنید ما امروزه در عصر مدرن مشکلمان این است که فکر می کنیم که آیات طبیعت و آیات علم در تضاد با هم هستند یعنی ایمان و علم با هم در تضادند در اسلام شاید اینجور نباشد ولی در مسیحیت این مشکل هست. مثلاً یک پزشک می گوید که فقط تو گوشت و پوست هستی فقط استخوان هستی ولی دین می آید می گوید تو روح داری این خوب در تضاد با همدیگر هستند. کملیوس می گوید اینها نباید در اختلاف باشند متأسفانه آدم های طبیعی دانشمندان طبیعی بعد از ماده چیزی نمی بینند ما که متدین هستیم باید ماده را خوب بشناسیم باید علوم تجربی را خوب بشناسیم ولی باید از علوم تجربی یاد بگیریم که در پشت سرش چی هست؟ چونکه اینها یک آیه هستند یک سمبل. من فکر می کنم که ما یادمان رفته که چطوری بتوانیم از این سمبل ها و آیات استفاده کنیم و آموزش بدهیم به بچه ها. چراکه ما خودمان هم گم شده ایم توی یک جهان ماده گرایی سمبل ها را دیگر نمی بینیم متأسفانه، همه ما باید برگردیم به جهانی که آیات را می بینیم. خوب است این کار را بکنید ولی من منظورم این نبود که به عنوان کار رمانتیک مثلاً بخواهیم برگردیم به جهان مجازی، نه. من می گویم که ما باید مدارس را دربربگیریم مثلاً ما مدرسه های مسیحی داریم اینجا حالا می گویند که فرق مدرسه مسیحی با مدرسه غیرمسیحی چی هست؟ به من بعضی ها می گویند که فقط یک ساعت علوم دینی هم یاد بگیرند می گویم فرقش این نیست فرقش این است که آنها دیدگاهشان باید فرق داشته باشد درباره علوم تجربی که ما باید آیات پشت سر علوم و ماده ببینیم. (سؤال: این تجربه ای که شما به من نشان دادید و این درواقع موقعیت هایی که نشان دادید موقعیت های پیغمبر و موقعیت حضرت ابراهیم (ع) و موقعیت خودمان، اینها را باید اول من نشان بدهم و بعد گفتگو ایجاد کنم. در واقع از این روند می شود داستان های دیگر در قرآن هم استفاده کرد. همیشه باید این مثلاً خط زمانی را داشته باشیم؟).  نه بعضی وقت ها لازم نیست بستگی دارد ولی پشت سر هر داستانی یک موقعیتی است ، می توانید جمع آوری کنید که هدف این در واقع تحلیلی که شما از متن می کنید چراکه این مثال خیلی خوب بود من خیلی خوشم آمد و می خواهم این را توی داستان های دیگر قرآن هم استفاده کنم می توانید به من بگویید که چطوری جمع آوری کنیم آنها را؟ نگاه کنید هر داستانی در زندگی در موقعیت ها ایجاد می شود و قرآن خیلی درواقع داستان های مجازی را تعریف می کند که شاید درکش می تواند سخت باشد. ما این داستان ها را باید توی موقعیت ها بیاوریم و نشان بدهیم و تحلیل کنیم. همه داستان های قرآن در گذشته اتفاق افتاده است. ما باید آنها را برگردانیم به حال به موقعیت معاصر و همیشه پیغمبر اسلام محمد (ص) یک جوری یک جایی دارد در داستان ها جای دارد و ایشان را هم باید جزء داستان ها قرار بدهیم. مثلاً سمینار گذشته درباره ملاقاتی که موسی (ع) با خضر داشت را تعلیم دادیم، که دارد اینها را تعریف می کند؟ محمد (ص). او  دارد مثلاً درباره موسی (ع) صحبت می کند و یک موقعیت خاصی که موسی (ع) با خضر داشته. پیغمبر درباره موقعیت هایی که خودش دارد مقایسه می کند با موقعیت هایی که انبیاء گذشته داشته اند.

مهمترین کاری که ما بتوانیم انجام داده تا یک متنی قرآنی را بتوانیم راحت تر بفهمیم اینکه ربطی بدهیم به بچه ها که بدانند، قرآن چقدر مهم است در زندگی ما، بهتر است از کاری که بسیاری از مساجد یاد می دهند که قرآن را حفظ کنند بدون معنی وقتی خوب این کار شماست، شما باید سخت کار کنید با این متن ها. خیلی باید کار کنید. من برای دانش آموزان این کار را می کنم. اگر بیشتر وقت داشته باشم می توانم مثال های بیشتر بدهم و من وقت ندارم باید به آنها نشان بدهم که یک قبل از ظهر کم است ولی امیدوارم که شما راهش و روندش را فهمیده باشید. یک زنجیر  موقعیت ها باید درست شود. (تنفس) این کار را بکنید می توانید ببینید که آن داستان و موقعیت اصلی چگونه می تواند ربطی پیدا کند. یک راه راحتی است برای استفاده از این روش، متد برای درس دادن که آدم از شعر استفاده کند یا از یازده واژه که به آن اِلشِن می گویند. اینگونه می توانیم به بچه ها خوب و راحت یاد بدهیم که شعر بسازند یعنی یک راه خیلی احساساتی است برای اینکه آدم متن یادش بماند.

از لحاظ احساسات  یادشان بماند متون و داستان ها. یعنی من واژه هایی که در داستان تکرار می شود را استفاده کردم. شما می توانید ترکیبی ایجاد کنید از این واژه ها. آیا خودتان این شعر را ساختید یا اینکه بچه ها بسازند من به بچه ها واژه های اصلی را نشان می دهم  ولی شعر را خودم می سازم حالا این واژه ها را با هم جمع می کنیم. بچه ها هم هر کدامشان می توانند یک شعر بسازند. بعد می توانیم شعر بسازیم بچه ها هم بسازند بعد خطاطی قشنگی انجام بدهید. با خط زیبا بکشید. طلوع و غروب در این متن زیاد تکرار می شود. مثلاً می توانید به بچه ها بگویید اول اشیایی که طلوع و غروب می کنند را هم به من بگویید. مثلاً در تجربه های دیگر بگویید. مثلاً توپ بالا می رود پایین می آید مثلاً پول زیاد می شود کم می شود، امنیت، ولی خوب زیاد به بچه ها ربطی ندارد. مثلاً بالون بچه ها می گویند.

حالا می بینید که واژه ها را داریم و به بچه ها می توانیم این موقعیت هایی که این چیزها اتفاق می افتد را به آنها بگویید. یک داستانی از زندگیتان تعریف می کنید مثلاً یک بچه اولین پولی که از پدر و مادرش گرفته تعریف می کند. اولین پولی که داشتند چه خریدند؟ شکلات خریدند؟! اول ماه پول افزایش پیدا می کند در کیفم. اواخر ماه باز کم می شود یعنی طلوع و غروب این را می توانیم توضیح بدهیم. درباره احساسات مثلاً یک نفر می آیند در کلاس دوست بودیم و رابطه خوبی با هم داشتیم بعد فوتبال بازی کردیم من گُل زدم دیگر او قهر کرد و با من دوست نبود. یعنی باید معنای داستان را در زندگیمان پیاده کنیم. چیز دیگری که ما اینجا یاد می گیریم از این داستان، این است که این ماده است و جهان اینجا تمام نمی شود و بعد از این هم هست پشت پرده هم هست در اسلام آقای راستگو گفتند که طبیعت یکی از کتاب های خداست حالا شما باید یاد بگیرید که کتاب طبیعت را هم بخوانید. مثلاً شاید بخواهید درباره یک درخت صحبت کنید به بچه ها می گویید که ما الان همه ما پژوهشگر هستیم و می خواهیم علم به دست بیاوریم، در آلمان مثلاً برای پژوهش خیلی از اسباب بازی های علمی می توانید برای بچه ها بخرید مثلاً از این دوربین های تخصصی یا ذره بین، اسباب بازی است برای بچه ها که بتوانند پژوهش بکنند مثلاً شرکت هایی است که فقط این اسباب بازی های علمی درست می کنند بخصوص برای پسرها هست. و به بچه ها می گویید برویم بیرون دنبال یک درخت بگردیم تحقیق می کنیم درباره این درخت و چه می توانیم یاد بگیریم درباره این درخت، یک درخت تنها درختی نیست که ما می بینیم نیست درخت ریشه دارد در زمین، درخت تکان می خورد ولی ریشه هایش تکان نمی خورد. از درخت ما چی یاد می گیریم، ما یاد می گیریم که شما اگر ریشه های سختی و پایه های سفتی نداشته باشید شما نمی توانید بادهای زندگی را خوب و با موفقیت عبور کنی و مقاومت کنی. حیوان های مختلفی روی درخت زندگی می کنند پرنده ها می شود یک شیشه بردارید و حیوانان را بگذاری در آن و می توانند بچه ها تحقیق کنید که چه حیوانی روی درخت زندگی می کند. خوب این درخت یک درخت تنها نیست یک سیستم حی و زنده است و به همدیگر ربط دارند دیگر چه می توان از درخت یاد گرفت؟ یک داستان یهودی است خیلی معروف است درباره درختی که خیلی میوه می داد ولی دست هایش (شاخه) را پایین می انداخت.

یعنی اگر شما خیلی استعداد داشته باشید میوه زیاد داشته باشید خیلی تکبر نشان نمی دهید یعنی دست هایت را پایین می اندازی و خشوع داری شما می توانید از درخت یاد بگیری پر بار باشی ولی خشوع داشته باشی یعنی از درخت خیلی چیزها یاد گرفت درخت می تواند به تو کمک کند که زندگیت را برنامه ریزی کنی و مهم این است که خدا درخت را داده تا بتوانیم آموزش ببینیم و می توانید از درخت یک چیز دیگر یاد بگیرید یعنی درواقع خونسرد بودن ریلکس بودن را یاد بگیری و آدم خیلی آرامی باشی چون که درخت همیشه یکجا قرار گرفته هرجا بروی پارک هم بروی بعضی از درخت ها 250 سال عمر کرده اند هیچ وقت جایشان تغییر نمی کند بعضی وقت ها می بینید که بعضی جاهایشان زخم شده ولی همیشه ایستاده هستند و استقامت می کنند. بعضی وقت ها درخت نیرویش درونش است و بعضی وقت ها نیرویش در بیرون است توسط میوه نشان می دهد. خیلی درباره درخت ها می تواند آموزش ببینید. 20 سال پیش خیلی مسافرت های با بچه های جوان انجام می دادم دانمارک نروژ از اینجا می رفتیم هر وقت می خواستم بخوابم می گفتم برو جنگل دنبال درختت بگرد. اگر درختی پیدا بکنی که تنها قرار گرفته یعنی جا زیاد دارند بزرگ هستند ولی تنهایند ولی بعضی وقت ها می بینید درخت هایی که به یک درخت دیگر تکیه کرده اند بعضی از درخت ها دوتایی قرار گرفته اند بعضی ها در آب هستند بعضی درخت های کوچیک هستند ولی زیر درخت بزرگ قرار گرفته اند یعنی می توانید ببینید در جنگل توی درخت می توانید یک آینه ای از خودت پیدا بکنی یعنی جهان خیلی قشنگی هست.

یعنی مثال آمده در کتاب مقدس که می گوید مؤمن مثل یک درختی است که استقامت می کند و غیرمؤمنین درخت هایی هستند که زیر آب می روند و استقامت نمی کنند. این آقای کوملیوس خیلی به ما مثال های زیادی یاد داد که بتوانیم برای آموزش بچه ها استفاده کنیم مثلاً شما می توانید رنگ را انتخاب کنید مثل رنگ های مختلف چون خدا این همه رنگ خلق کرده این همه خداوند گل های مختلف رنگ های مختلف یعنی خداوند خلاق است و خلاقیت دارد مثلاً پروانه ها را ببینید یعنی خداوند چقدر قشنگ عالی است که همه اینها را خلق می کند تکثر مثلاً نشان بدهیم به بچه ها و این داستان حضرت ابراهیم (ع) از همین روند استفاده است یعنی نباید بگوییم برو دنبال درخت، حضرت ابراهیم (ع) توی کویر بود و به آسمان تماشا کرد و تجربه ای دید آموزش دید یعنی فکر می کنیم شما متوجه می شوید منظورم چی است حالا اگر یک کار فنی ای بخواهیم بکنیم می توانم درباره یک آیه ای که در قرآن و در کتاب مقدس هم آمده می خواهم درباره آن حرف بزنم یعنی هیچ چیزی برای خدا غیرممکن نیست. خوب می خواهم یک گروه را این طرف قرار بدهیم بهتر است بلند شوید یک گروه سمت چپ بروند یک گروه سمت راست، چهار گوشه، خوب باید بروید یک گوشه انتخاب کنید که کدام گوشه می روید. حالا هر گوشه ای یک گروهی یک واژه ای می گوییم. حالا هر گروهی یک واژه ای را تکرار می کنند. حالا گروه شما این یعنی هیچ چیزی برای خدا غیرممکن نیست. من رهبرتان هستم من هروقت این علامت را کردم شما باید ایست کنید. حالا یک کار دیگر می خواهم بکنم. آخرین جمله و آخرین خط را ببینید آخرین خط است وقتی من یک می گویم گروه یک بگوید وقتی سه را می گویم گروه سوم بگوید. شما عقبی ها خط اول هستید چهار دسته داریم. متن سبحان الله الحمد الله را بلدید. اولین خط سبحان الله الحمد الله بگوید. از این آموزش های شعری می توانید بدهید. خواستم بگویم پیام سبحان الله الحمدالله دارد زیاد می شود یعنی یک خط این نقشش را بخواند یعنی همه اش زیاد می شود. اینها هرچی بخواهید بخوانید یعنی زیاد می شود تعدادشان همه اش بلندتر می شود باز ضعیف می شود خیلی مهم است ولی خیلی راحت است می توانید خواننده خوبی باشید. یک راه برای کار با شعر بخش آقای راستگو را نصف کنم بروید سمت چپ یا راست. یک نفر می خواند بقیه پشت سرش تکرار می کنند. یک گروه می گویند سبحان الله و گروه دیگر الحمد الله می گویند و راحت است. حالا می پرسند هدف این کار چیست؟ در آلمان می گویند یعنی مثلاً یک نوع موسیقی کلاسیک است ولی با متون هم می شود این کار را کرد مثل رپ. ولی خوب هدفش چی است فایده اش چیست؟ فایده اش این است که این متن وقتی شما احساس داشته باشید خوب است می توانید اینجا بفهمید این متن را. یک نوع معنویت است. توی کلیسا از این روند خیلی استفاده می شود ولی سنت شما نیست. شما می خوانید متن را یک نوع موسیقی ای است می توانید استفاده کنید بخصوص در کلیسا. داستان را می توانیم با موسیقی تعریف کنیم و خیلی راحت. یعنی یک راه های خیلی راحتی است شما می توانید برنامه ریزی کنید یک احساس بهتری درباره متن می توانید ایجاد کنید نباید خودت مثلاً خواننده معروف باشی اگر می خواهید می توانید انجام دهید و اگر نخواهید می توانید انجام ندهید. خودت باید تصمیم بگیری. حالا ما از بخش های مختلف یک روندهایی انتخاب کردم حالا می خواهم کاری که با هم انجام بدهیم حالا می خواهم درباره یک متنی صحبت کنم داستان حضرت ابراهیم (ع) به عنوان میزبان. من الان می خواهم این داستان میزبانی حضرت ابراهیم (ع) از قرآن و از کتاب مقدس نقل کنم نمی خواهم مقایسه کنم بگویم کدام بهتر است می خواهم هر دو را تعریف کنیم هر دو متن داستان را تعریف کنیم. ملائکه می آیند به خیمه حضرت ابراهیم (ع) خوب حالا ایشان رو می کند به مهمان نوازی و برنامه ریزی تدارکات می بیند یک گوسفندی ذبح می کند. پاهایشان را می شورد ... نشان می دهد مهمان نوازی یعنی چی. حالا می خواهیم از حضرت ابراهیم (ع) یاد بگیریم که چطوری مهمان نواز باشیم. یعنی می خواهم به شما بگویم که از این داستان یاد بگیریم چطوری میزبان باید عمل کند در مورد مهمانهایش. دوم یعنی احساسات مهمان چی هست ذهن مهمان چی هست. من می خواهم که بچه ها یاد بگیرند که میزبان بودن خوب یعنی چی؟ حالا شما می توانید برنامه ریزی کنید وقتی شما برایتان مهمان می آید چکار می کنید؟ خانه هستم خانه می مانم. خرید می کنم. آشپزی می کنم. برنامه ریزی می کنم. قبل از اینکه مهمان می آید چکار می کنم. لباس خوب می پوشم. قبل از اینکه مهمان بیاید این کارها را می کنم. خوب مهمان که آمد چکار می کنیم؟ خوشامد می گویم. دیگر اینکه نوشیدنی به آنها تعارف می کنم. درواقع برنامه برایشان می گذارم. یعنی لیست طولانی می توانیم داشته باشیم حالا چرا این کارها را می کنیم. چر خانه را تمیز می کنیم وقتی که مهمان می خواهد بیاید.

چون که مثلاً هدف این است که خانه را که تمیز می کنی برای خودت تمیز می کنی ولی می خواهی مثلاً مهمان احساس خوبی داشته باشد آرامش داشته باشد چرا خرید می کنید هدفت از خرید چیست که بتواند یک وقت خوبی بگذراند در مهمانی. یعنی حتی یک احساس خوبی برای بدنش داشته باشد غذا بخورد یعنی می خواهید آن اشیای خوب به آن ارائه کنی و تدارک ببینی. لباس خوب و ....خودت ذهنت را مثلاً آماده کردی درباره چه می خواهیم حرف بزنیم چه برنامه ای می بینیم خودت را آماده می کنی. خوب حالا آن چیزی که شما می خواهید ارائه کنید اینها همه را جمع می کنید و انجام می دهید. حالا یک مهمان می آید توی خانه ای که تمیز است چه احساسی دارد؟ خوشحال می شود چرا خوشحال می شود چون که آدم صادقی است دیگر نظافت شادی ایجاد می کند برایش. خوب چه اتفاقی می افتد وقتی روی میز می بیند خیلی وسایل زیادی است روی میز؟ فکر می کند خودش مثل شاه است که اینقدر آدم مهمی است. خوب این یک راه عقلانی است برای آموزش بچه که وقتی مهمان آمد چه کارهایی می تواند انجام بدهد. خوب حالا می بینیم که در کلاس چیزهای زیادی هست لیوان های قشنگی داریم صندلی داریم حالا ما به کلاس می گوییم یک گروهی و یک بخشی از کلاس را آماده کنید برای مهمان. حالا می توانید دو نفر را بگذارید که نمایش ببینند. یک نفر مهمان و یک نفر میزبان است. یک تصویر ایجاد می کنیم می توانیم مثلاً یک نفر اینجوری حرکت نکند مثل یک عکس فقط یک جا بایستد. حالا فرض کنید من با شما می روم موزه مثلاً لندن حالا مسئول موزه می آید توضیح می دهد درباره موزه حالا اینجا این دو تا خیره شده اند تکون نمی خورند و ایستاده اند حالا ما توضیح می دهیم که مثلاً یک شخص دارد پاهای مهمان را می شوید اینها را می توانیم توضیح بدهیم در بازی، به آلمانی می گویند تصویر ایستاده. خوب هدف این است که می خواهیم ما به بچه ها یاد بدهیم که نقش بازی کنند یعنی بچه ها نقشه های این درواقع مهمانی را استفاده می کنند و رفتارهای مهمانی را اینجا اجرا می کنند. حالا در عکس یخ زده و تکان نمی خورند اینها مثلاً یاد می دهید که چطوری پاهایشان را می شورند و یک نفر در موزه می آید بعد اینها را توضیح و تعریف می کند یعنی هدفتان این بود درست است. اینجا شما یعنی می توانید روی نقشه با عقل و فهم توضیح بدهید بعدش با فعل و بازی و نمایش می توانید توضیح بدهید دوباره با عقل چون که یک نفر می آید توضیح می دهد. تعریف می کند در موزه و داستان تعریف می کند یعنی شما می توانید بازی و عقلانیت را با هم جمع کنید. این ایده اش است. با متن های دیگر هم می توانید این کار را بکنید فقط با این متن نه. حضرت ابراهیم (ع) یک الگو است. یک الگو است برای شما. اگر شما واقعاً یک میزبان خوبی باشید شاید ملائکه بیایند پیش شما. یعنی شما حتماً یک میزبان خوبی باشید انگار که ملائکه آمده اند یعنی احترام می گذارید به مهمان یعنی این پولداره، فقیره، این بده، این خوبه هر کسی می آید در خانه یعنی شما خانه ات مسجدت است. مکان مقدسی است. شما باید بیاورید در خانه ات و در مسجدت انگار از طرف خدا آمده اند اینها نماینده خدا هستند. حضرت ابراهیم (ع) خوب نمی دانست اینها ملائکه هستند. ما نمی گوییم پرفسور دارد می آید یا استاد می آید ما باید همه را خوب حساب کنیم مهم نیست باید مهمان نواز باشیم شاید هم امام باشد که آمده خانه ما، درست است ما که نمی دانیم. ولی شما باید همه را خوب رفتار کنید فکر کنید دارد فرشته می آید احترام بگذار به او. اگر شما این ذهنیت را داشته باشید خداوند به شما فضیلت می دهد. حتی بچه ها هم یک نقشی بازی می کنند وقتی که میوه می آید بستگی به سن دارد از کوچکی تا بزرگی باید یاد بگیرند  که وقتی مهمان می آید همه باید به او احترام بگذارند. این را در مدرسه هم می شود یاد داد می گویند که پدر و مادر باید یاد بدهند در مسجد و مدرسه هم می شود این را یاد داد. هر انسانی باید این صفت خوب را داشته باشد. حالا دیگر به پایان می رسیم. یک چیزی می خواستم بگویم ولی وقت ندارم. خیلی مهم است که چگونه روشمندانه با مردم صحبت کنیم. سخت ترین کار این است. باید سؤال ها را چطور بگذاریم و چگونه بگوییم؟ مثلاً از این دانش آموز بپرسم اسم این خانم که هست این یک سؤالی است که فقط یک جواب دارد یک سؤال خیلی محدودی است و اگر بپرسم صفات زن ها چی هست؟ خوب این یک سؤال خیلی بازی است. اگر شما می خواهید شما معلم خوب باشید باید سؤال های خیلی بازی طرح کنید. در آموزش دینی ما هم همیشه سؤال هایمان خیلی تنگ است؟ چند بار آدم باید نماز بخواند در روز؟ مهمترین کتاب اسلام چه هست؟ یک جواب فقط دارد. یعنی یک مکانیزمی ایجاد می کند ولی خوب اجازه نمی دهد که مخاطب صحبت کند. مثلاً بهتر است بپرسد چرا قرآن برای مسلمانان مهم است؟ بعد ببینید چه نوع سؤالی می کنید.

مثلاً من می گویم که درباره نماز سؤال بکنیم و سؤال های که می کنیم اول کوتاه بعد بازتر بشود وسعت سؤال بیشتر بشود و وسعت بدهیم سؤال را. دو تا راه است یکجا می خواهید درباره تجربه صحبت کنید. دو نوع صحبت کردن و سخن گفتن هست. بچه ها مثلاً صحبت می کنند و شما می خواهید که روی خط نگهشان دارید. بعد با بچه های کوچک صحبت می کنید بعد می گویید بگذارید درباره حیوانات صحبت کنیم. مثلاً یکی می گویید مادربزرگم سگ دارد در خیابان سگش می دود. تشکر می کنی از او بعد می گوییم که می خواهیم درباره اینکه سگ چه می خورد صحبت کنیم بعد همه اش می خواهید که روی خط بیاورید صحبت کنید. روی خطی که درباره اش صحبت کنید بعد وقتی که یک کمی انحراف پیدا کردید بعد دوباره برگردانیدشان. به این خاطر باید سؤال های خوب داشته باشید. بعد همه اش شروع کنید دوباره از صفر. برگردید به آن سؤال اصلی. درباره نماز می خواهید صحبت کنید. باید درباره تجربه ای که با نماز داشتید به آنها نشان بدهید. نمی دانید انتهای بحث چی هست مثلاً در دایره قرار گرفته اید نمی خواهید که این بحث مثلاً روی خط بمانید می خواهید روی شروع بگذارید و ببینید به کجا می رسد و تا کجاها می توانید بحث کنید. مثلاً می گویید که ما مثلاً از خدا پرهیز می کنیم بعد صحبت می کنید نمی شود گفت درست است یا اشتباه است چون که بچه می گوید ما نباید از خدا بترسیم خدا خوب است. خوب یعنی نمی شود آره یا نه می شود گفت. یک نفر می آید می گوید مسلمان باید 20 بار نماز بخواند من مثلاً بگویم نه اشتباه است خوب این اختلافی ایجاد می کند یک مناقشه ایجاد می کند. در این بحث ها به بچه ها نباید بگویید درست است اشتباه است. یعنی این است که شما بحث را چطوری هدایت بکنید درباره هدایت بحث و گفتگو است هر دویش مستقیم است. هر دو روند این است که شما هدفتان را می رسانید یک جا می گویید درست است یا نه و در جای دیگر که نمی گویید آری یا نه باز هم راه را به آنها نشان می دهی و به هدف می رسی. ایشان می گوید این خوب می شود غیرمستقیم، نه غیرمستقیم نیست این یک روند است که شما استفاده می کنید برای گفتگو. حالا مهم نیست ما چه بگوییم مهم این است که من چه بگویم. حالا درباره نظریه که می خواهیم صحبت کنیم نباید بگویی این نظریه درست است یا اشتباه، باید بگویی که استدلال های بهتر به من بدهد. نمی توانی بگویی که این درست است یا اشتباه است چون که هر کسی آزاد است بتواند نظرش را بگوید. نباید بگویید نظر شما اشتباه است. اگر یک کسی یک چیز عجیب می گوید باید به او بگویی که استدلال کن تا من بتوانم راحت قبول کنم. نباید بگویید تو نباید این را بگویی چرا؟ چون که نظر و تجربه آزاد است. نباید تغییر بدهی نظر و تجربه ولی در مدرسه متأسفانه همه اش تغییر می دهند و می خواهند روی خط بیاورند و این می شود گفت نظریه را می پوشانند تغییر می دهند. اگر مثلاً یک اتفاقی باشد که واقعاً اینجوری اتفاق افتاده است آنجا می توانید بگویید اینجوری است ولی درباره نظریه نباید خیلی محدودش کنید و فشار بیاورید. وقتی شما بخواهید همه را روی خط بیاورید یعنی شما مرکز بحث هستید وقتی برای دومین راه را استفاده کنید شما جزء گروه هستید یا اصلاً بیرون گروه هستید آنها بحث می کنند. می توانید مثلاً نظم را حفظ کنید در بحث ولی نباید با زور بخواهید پیاده کنید. وقتی که دانش آموزان صحبت می کنید نمی توانید بگویید اشتباه است هر کسی نظرش را می گوید. اگر درباره مستقیم و غیرمستقیم صحبت کنیم یک دانشمند خیلی معروفی یک فیلسوف و آدم در واقع دانشمند تدریس به نام روسو یک کتاب معروفی نوشته به نام امیل آن نشان می دهد که چطوری باید آموزش بدهیم به بچه. مشکل این است که معلم می گوید بچه بیا اینجا حالا برو روی درخت. این یک دستور است. اگر شما دستور بدهید بچه می گوید نه یعنی می خواهد مقاومت کند حالا مشکل دارد معلم نمی داند قدرت معلم کجاست. باز باید بگویی بکن نکن خوب این یعنی مشکلی است در مدرسه روسو می گوید آن چیزی که ما باید بکنیم این است که تو برو جنگل با بچه یک لانه ای بساز برای گنجشک ها بعد آن را لانه را که آنجا گذاشتی بگو اوه من این را می خواهم ببینم این لانه و باید بالای درخت بروم ببینم خیلی پیر هستم و دلم می خواهد این را ببینم بعد بچه خیلی کنجکاو می شود و می خواهد بگوید من بزرگم و چقدر توانمندم این مرد و معلم پیر نمی تواند این کار را بکند یعنی هدفمند می شود که برود انگیزه دارد برود بیاورد اگر نتواند باز سعی اش را می کند ورزش می کند که قوی بشود برود بالا و نیم سال بعد قوی می شود می رود بالا و می آورد لانه را که نشان بدهد به معلم. روسو به این می گوید درواقع آموزش غیرمستقیم. نگو به آنها چی می خواهی ولی در آن موقعت قرارشان بده آن کاری که تو می خواهی آخرش برایت انجام بدهند برای خودشان. این راهی است که مهمی است. معلم یک کاری کند که بچه آخرش خودش بخواهد آن چیزی را برای خودش انجام بدهد که شما می خواستی انجام بدهد. ولی غیرمستقیم یعنی یک موقعیتی برایش ایجاد می کنی که یک درواقع چالشی است برایش یک کار سختی است برایش ولی انگیزه دارد انجام دهد. سؤال می کنند می گویند خوب است که یک بچه را جلوی تخته بیاوریم مثلاً بنویسد یک چیزی و این یک کمی متأسفانه بچه را ذلیل می کند و راه خوبی نیست. اگر خوب تو واقعاً می دانی که این دانش آموز خوب بلد است بنویسد و خط خوبی دارد و جرأت خوبی دارد می توانی به او بدهی یک مقامی می گیرد وقتی می فرستی جلو ولی اگر واقعاً ضعف داشته باشد و بخواهید جلوی دانش آموزان دیگر آبرویش برود این بد است اگر دستور بدهی نشان می دهد که من بالا هستم و بچه کوچک است و این رابطه باید غیر از این باشد. باید برعکس باشد ولی یک جوری احساس به بچه بدهی که بچه زیاد بالا است و تو پایین هستی. با اینکه برعکس است درواقع. من می گوییم ما نمی خواهیم دنبال درخت بگردیم می گوییم ما الان دانشمندیم پژوهشگریم و می رویم بیرون با هم می رویم دنبال جنگل و درختان. نمی گویی که من پرفسور هستم من می خواهم درباره درختان صحبت کنم با شما. یعنی به بچه ها احساس بدهد که خودشان بتوانند جهان را کشف کنند. که واقعاً فاتح جهان بشوند.

 


١٥:٠٢ - 1396/09/03    /    شماره : ٦٩١٨٠١    /    تعداد نمایش : ٤٧


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





جستجو
جستجوی پیشرفته جستجوی وب
تازه ها
Yalda Nacht

Women

اطلاعیه مراسم مرثیه حسینی

biblio

Instagram (Iran_Kultur)

Reise in den Iran

Iran & Kultur

Islamic Scolar schools

اسلام‌شناسی و الهیات اسلامی در آلمان

Iran-wissen

Iran & Kultur/website

شرق شناسی

MenaLib

مرکز فردوسی

studie

فصلنامه اشپکتروم ایران

Iran Today

دستورِ زبانِ پارسی

iranyad.ir

Islamic Republic News Agency

farsi

Botschaft

samantarjomah

فارسي بياموزم

اوقات شرعی

sazman

صفحه اصلی|سفر به ايران|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری|تماس با ما|پيوندها|نقشه سايت